تبليغاتX
شلوغ پلوغ
موضوع انشا: خارجي‌ها

پدرم هميشه مي‌گويد " اين خارجي‌ها كه الكي خارجي نشده‌اند، خيلي كارشان درست بوده كه توي خارج راهشان داده‌اند" البته من هم مي‌خواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت كنم؛ سيكلم را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها راجب به خارج مي‌دانم.
تازه دايي دختر عمه‌ي پسر همسايه‌مان در آمريكا زندگي مي‌كند. براي همين هم پسر همسايه‌مان آمريكا را مثل كف دستش مي‌شناسد.
او مي‌گويد "در خارج آدم‌هاي قوي كشور را اداره مي‌كنند"
مثلن همين "آرنولد" كه رعيس كاليفرنيا شده است. ما خودمان در يك فيلم ديديم كه چطوري يك نفره
زد چند نفر را لت و پار كرد.
البته آن قسمت‌هاي بي‌تربيتي فيلم را نديديم
اما ديديم كه چقدر زورش زياد است، بازو دارداين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي گذارند مدير بشود.

خارجي‌ها خيلي پر زور هستند و همه‌شان بادي ميل دينگ كار مي‌كنند. همين برج‌هايي كه دارند نشان مي‌دهد كه كارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا كجا پرت كرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛ فقط برنامه‌هاي علمي آن را نگاه مي‌كنيم. تازه من كانال‌هاي ناجورش را قلف كرده‌ام تا والدينم خداي نكرده از راه به در نشوند.

در اينجا اصلن استعداد ما كفش نمي‌شود و نخبه‌هاي علمي كشور مجبور مي‌شوند فرار مغزها كنند. اما در خارج كفش مي‌شوند. مثلاً اين "بيل گيتس" با اينكه اسم كوچكش نشان مي‌دهد كه از يك خانواده‌ي كارگري بوده اما تا مي‌فهمند كه نخبه است به او خيلي بودجه مي‌دهند و او هم برق را اختراع مي‌كند.
پسر همسايه‌مان مي‌گويد اگر او آن موقع برق را اختراع نكرده بود؛ شايد ما الان مجبور بوديم شب‌ها توي تاريكي تلويزيون تماشا كنيم.


من شنيده‌ام در خارج دموكراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم دموكراسي مي‌شد چقدرخوب مي‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور مي‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش مي‌شد.
شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت مي‌كرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب مي‌‌شد. ولي سد افصوث و دريق كه نمي‌شود.

از نظر فرهنگي ما ايراني‌ها خيلي بي‌جمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تن‌پرور هستيم و حتي هفته‌اي يك روز را هم كلاً تعطيل كرده‌ايم.شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايه‌مان شنيدم كه در خارج جمعه‌ها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديك بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌هاي پسر همسايه‌مان از بي بي سي
هم مهمتر است.
ما ايراني‌ها ضاتن آي كيون پاييني داريم. مثلن پدرم هميشه به من مي‌گويد "تو به خر
گفته‌اي زكي". ولي خارجي‌ها تيز هوشان هستند. پسر همسايه‌مان مي‌گفت در آمريكا همه بلدند انگليسي صحبت كنند، حتا بچه كوچولوها هم انگليسي بلدند.

ولي اينجا متعسفانه مردم كلي كلاس زبان مي‌روند و آخرش هم بلد نيستند يك
جمله‌ي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد.

! اين بود انشاي من!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 10:43 |

تا حالا فکر کردید در 50 سال آینده چه اخباری ممکن است از رادیو و تلویزیون پخش شود ....!!!؟

(طنز)

رادیو بی بی سی دیشب در تحلیل خبری خود گفت : در حالی که 20 سال از فروپاشی و تجزیه آمریکا می گذرد معلوم نیست که مردم ایران چرا هنوز مرگ بر آمریکا می گویند

با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایت هایی که هنوز ف.ی.ل.ت.ر نشده اند به سه عدد رسید

دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش دهد و آن را از 63% به 59.5% برساند 

قیمت سکه طلا امروز در بازار 60 میلیون تومان کاهش داشت و از یک میلیارد و دویست میلیون تومان به یک میلیارد و صد و چهل میلیون تومان رسید 

به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جدا صرفه جویی نمایند

رئیس سازمان حمایت از حقوق مردان خواهان نقش و مشارکت بیشتر از سوی مردان در فعالیت های اجتماعی شد وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیت های اجتماعی و سیاسی را دارد

... 

نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره ی مردم اقدام می کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانش برگرداند 

شورای نگهبان تعداد 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد

برای اولین بار در تاریخ ایران یک اصلاح طلب رئیس صدا و سیما شد 

علی دایی : هنوز تصمیمی برای خداحافظی ندارم

کنفرانس "بررسی علل عدم محو اسرائیل از صفحه روزگار" با حضور اندیشمندان به زودی برگزار می گردد 

قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید جالب است بدانید در 50 سال پیش مردم با این پول می توانستند یک اتومبیل بخرند 

رئیس جمهور گفت حالا که دیگر 80 سال از انقلاب می گذرد وقت آن رسیده که فکری به حال ازدواج و مسکن جوانان بکنیم 

به علت مکانیزه شدن کلیه کارها و فعالیتها ساعات کاری باز هم کاهش یافت و از 2 ساعت به یک ساعت و چهل دقیقه در روز رسید

(شهره دیدی بالاخره ۵۰ سال دیگه میتونی به آرزوت برسی

سازمان هواشناسی اعلام کرد به علت شهاب باران آسمان مسیر مریخ-زمین و بر عکس امشب به مدت 24 ساعت مسدود می باشد

(قابل توجه مینا در دوران کهن سالی!)

روسای جمهور آلمان و جمهوری اسلامی انگلیس از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند 

امروز صدا و سیما برای اولین بار خبری از آمریکا پخش کرد که مربوط به جرم و جنایت و فساد در آن کشور و تحقیر سیاست مداران امریکایی نبود

امسال مراسم پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5 ماه افزایش میابد 

۶۰درصد مردم زیر خط فقر زندگی می کنند این در حالی است که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد .

نیروگاه اتمی بو شهر به زودی به بهره برداری می رسد .

ایران برای جنگ با عراق از فرانسه و آلمان درخواست کمک کرد

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:51 |

 

سلام دوستان خوبم

قبلش يك عذرحواهي به خاطر تاخير در آپ كردن وبلاگ به شما بدهكاريم. چون شرايطي پيش اومده بود كه كه برامون مقدور نبود وبلاگ رو آپ كنيم. اما با همه ي اين تفاسير بالاخره  وبلاگ آپ شد و ما از شرمندگي شما دراومديم

و اما اصل مطلب................................

 مهندس و برنامه نويس؟!,

 

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم.
اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.
برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...!!!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 20:24 |

نامه ی مادر غضنفر به غضنفر!!!

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

این عکس پایینی هم گرچه به مطلب بالا ربطی نداره ولی بودنش خالی از لطف نیست.

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 12:38 |

آخرین جملات افراد مختلف قبل از مرگ

 

آخرین کلمات یک الکتریسین: خب، حالا روشنش کن...

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟

آخرین کلمات یک بندباز:نمی دونم چرا چشمام سیاهی میره!

آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید این آمپول بی خطره؟

آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیم صحیح نبود.بیماریتون لاعلاجه.

آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده ، دیگه گلوله نداره...

آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا باز تیغه ی گیوتین گیر کرد!

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم سمی نیست...

آخرین کلمات یک چتر باز: پس چترم کو؟

آخرین کلمات یک خبرنگار:بله ، سیل داره به طرفمون میاد....

آخرین کلمات یک خلبان:ببینم چرخها باز شدند یا نه؟

آخرین کلمات یک خوناشام:نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع می کنه!

آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر ، افساید نبود...

آخرین کلمات یک دربان: مگه از رو نعش من رد بشی!!!

آخرین کلمات یک دوچرخه سوار: نخیر،تقدم با منه!

آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده ام...

آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟...

آخرین کلمات یک غواص: نه،این طرفها کوسه وجود نداره...

آخرین کلمات یک فضانورد: برای یه ربع دیگه هوا دارم...

آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگ رو بنداز ببینم!!!

آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمی خوام ، همش سه نفرند...

آخرین کلمات یک کاراگاه خصوصی: قضیه روشنه...شما قاتل هستی!

آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...

آخرین کلمات یک گروگان: من که می دونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری...

آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملا بی خطره...

آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه!

آخرین کلمات یک معلم راهنمايي رانندگي : نگه دار ، چراغ قرمزه!

آخرین کلمات یک ملوان:من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟

آخرین کلمات یک ملوان زیر دریایی : من عادت ندارم با پنجره ی بسته بخوابم!

آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک: گفتی تا چند بشمرم؟!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 19:29 |

ماجراي توالت رفتن ناصرالدين شاه در ديار فرنگ!!!

نقل است كه ناصرالدين شاه وقتي به اولين سفراروپايي خود رفت ، در كاخ ورساي و توسط پادشاه فرانسه ـ يكي از همين لويي هايي كه امروز تبديل به ميز و صندلي شده اند ـ از او پذيرايي شد،بعد از مراسم شام ، اعليحضرت سطان صاحب قران به قضاي حاجتش نياز اوفتاد و با راهنمايي يكي از نوكرها به سمت يكي از توالت هاي كاخ ورساي هدايت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشويي هر چه جستجو كرد چيزي شبيه به "موال" هاي سنتي خودمان پيدا نكرد و در عوض كاسه اي ديد بزرگ كه معلوم نبود به چه كار مي آيد،غرورش اجازه نمي داد كه از نوكر فرانسوي بپرسد كه چه كند؛ پس از هوش خود استفاده كرد و دستمال مباركش را بر زمين پهن كرد و همان جا...!

حاجت كه برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالي متعفن! اين بار با فراغ خاطر نگاهي به اطراف انداخت و پنجره اي ديدگشوده ، بر بالاي ديوار ونزديك به سقف كه در دسترس نبود؛ پس چهار گوشه س دستمال را با محتويات ملوكانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از اينكه چندبار آن را دور سر گرداند،تا سرعت و شتاب لازم را پيدا كند، به سوي پنجره ي گشوده پرتاب كرد تا مدرك جرم را از صحنه ي جنايت دور كرده باشد.گويا نشانه گيري ملوكانه خوب نبوده،چون دستمال بعد از اصابت به ديوار باز مي شود و محتويات آن به در و ديوار و سقف مي پاشد.وضع از اول هم دشوار تر مي شود. سلطان بالاجبار غرور را زير پا مي گذارد، از دستشويي بيرون مي رود و به نوكري كه آن پشت در انتظار بود كيسه اي پول طلا نشان مي دهد و مي گويد : اين را به تو مي دهم اگر اين كثافت كاري كه كرده ام رفع و رجوع كني. مي گويند نوكر فرانسوي در جواب ايشان تعظيم كرده و مي گويد: من دو برابر اين سكه ها را به اعليحضرت پادشاه تقديم خواهم كرد اگر بگويند با چه ترفندي توانسته اند روي سقف ....!(بله!)

و به این ترتیب ناصرالدین شاه یکی از اولین ایرانی هایی بود که در برخورد با تمدن غرب دچار “شوک آفتابه” شد و خود را باخت.

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 20:20 |


اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟


اگه پسرا نبودن کي خونه رو مي کرد باغ وحش؟


اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کيو ضايع مي کرد؟


اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟


اگه پسرا نبودن دخترا کيو سر کار مي ذاشتن؟



اگه پسرا نبودن دخترا کيو تيغ مي زدن؟


اگه پسرا نبودن کي تو کلاس مي رفت گچ مي ياورد؟


اگه پسرا نبودن کي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:44 |

سلام دوستای گلم

سال نو رو (از طرف خودم و شهره) پیشاپیش تبریک می گم

امیدوارم سال 87 سالی پر از سلامتی ، شادی و موفقیت باشه براتون....

این آخرین پست ما در سال 86 هست.امیدوارم مثل همیشه لحظات خوشی رو در وبلاگ ما سپری کنید(اینجوری).

این شما و این آخرین پست ما در سال 1386.................

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!

 راستی این عکس با اینکه به پست بالا ربطی نداره اما فکر کردم بودنش هم خالی از لطف نیست

راستی...نظر یادتون نره ها!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 0:20 |

مقابله با ياهو مسنجر براي خواهران

خواهران عزیز در صورتی که از نرم افزار فاسد یاهو مسنجر استفاده می کنید حتما با این صحنه زشت آشنا هستید،بله این در خواست بی شرمانه ای است که بدون در نظر گرفتن شرعیات برای شما فرستاده می شود:

 

 

 

 خوشبختانه شرکت سارک تولید کننده نرم افزار های امنیتی با نام معروف نورتون در راستای استحکام پیوند های دینی با همکاری بخش آی تی جهاد سازندگی دست به ابتکار جدیدی زده که قابل ستایش است. بله هم اکنون شما قسمت هایی از پیش نمایش نرم افزار نورتون آنتی بوی(پسر) را مشاهده می فرمائید:

 

 

 

این نرم افزار که در نوع خود بی نظیر است بر روی یاهو مسنجر شما نصب شده و در هنگام دریافت کردن پیغام به آنالیز آن می پردازد، در صورتی که پیغام دهنده پسربوده و در لیست شما موجود نباشد از بر قراری ارتباط جلوگیری خواهد شد.بانک اطلاعاتی این نرم افزار به صورت خود کار به مرکز امر به معروف و نهی از منکر منطقه متصل شده و نرم افزار را به روز می کند.

 

از قابلیت های مهم این نرم افزارانعطاف پذیری آن است که در قسمت پائین به برخی از آنان اشاره می شود.

 

 

 

 

در تصویر بالا شما تنظیمات مربوط به سیستم نامحرم یاب خود کار را مشاهده می فرمائید. برنامه این امکان را برای خواهران عزیز فراهم می آورد تا در صورت یافت شدن نامحرم به صورت خودکار صیغه محرمیت توسط نرم افزار جاری شود و آی دی مورد نظر به لیست دوستان اضافه گردد.

 

 

 

در قسمت بالا طبق تنظیمات پس از یافتن نامحرم صیغه جاری شده و سوال "آیا وکیلم؟" از کاربر پرسیده می شود.

 این نرم افزار که تا سال آینده قابل بهره برداری خواهد بود یکی دیگر از مشت های محکمیست که به دهان آمریکا کوبیده می شود .

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 21:2 |

از اون قدیم ندیما تا حالا................

سال 1230
مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...
زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
 

سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخوای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...

مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه 

سال1330
مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بکني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کنم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه 

 

سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره... 

سال1400
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ی ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...
 

زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه !!

خدایی نمی دونم چی بگم

بگم دخترم دخترای قدیم

 یا بگم بابا هم بابا های جدید!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 16:48 |

مسابقه ی اطلاعات عمومی

 

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی دارد جایزه ی یک میلیو دلاری آن را ببرد.

سوالات

جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟

1.     116 سال

2.     99 سال

3.     100 سال

4.     105 سال

"او نمی تواند به سوال جواب بدهد."

 

کلاه های پاناما در چه کشوری تولید می شود؟

1.     برزیل

2.     شیلی

3.     پاناما

اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر دوخواست کمک می کنه...

 

روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟

1.     ژانویه

2.     سپتامبر

3.     اکتبر

4.     نوامبر

خب بقیه ی تماشاگران باید به دادش برسن...

 

اسم شاه جرج ششم چی بود؟

1.     ادر

2.     آلبرت

3.     جرج

4.     مانوئل

این بار هم شرکت کننده،دومانده تقاضای کمک می کند.

 

نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

1.     قناری

2.     کانگورو

3.     توله سگ

4.     موش

در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف می ده!!!

جوابها رو در ادامه ی مطلب بخونید....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:39 |

این متن یه داستان عشقولانه است

حتما بخونید خیلی قشنگ بید!!!

یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.  

  آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. 

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» 

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. 

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد:    ((  منتظر دندانهــــــا  )) !!!

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 21:26 |

 

امتحان دشوار!

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

این هم یک عکس از دانشجویان موفق

یه وقت فکر نکنین دارن تقلب می کننا! نه ...فقط مشورت می کنن!!!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:19 |

سلام

چیطور هستید خوب هستید درسلامتیه کامل به سر می برید؟ها؟  

این متن خاطرات یک بچه ی نفهم است که از خود ول کرده!

قلم بر قلب سفید کاغذ می‌گذارم و فشار می‌دهم تا انشایم آغاز شود.

سال گذشته سال بسیار خوب و پربرکتی می‌باشد. در سال گذشته پسرخاله‌ام زیر تریلی 18 چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شرکت کردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاک‌بازی کردیم و من هر چی گشتم نتوانستم پسرخاله‌ام را پیدا کنم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون بی‌دلیل!

من در سال گذشته خیلی درس خواندم ولی نتوانستم در کنکور قبول شوم و پدرم مرا به مکانیکی فرستاد تا کار کنم. اما اوستای من هر روز من را با زنجیرِ چرخ می‌زد و گاهی مواقع که خیلی عصبانی می‌شد، من را به زمین می‌بست و دو سه بار با ماشین یکی از مشتری‌ها از روی من رد میشد.

من خیلی در کارهای خانه به مادرم کمک می‌کنم. مادرم مرا در سال گذشته خیلی دوست می‌داشت و مرا خیلی ماچ می‌کند، ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشپزخانه می‌گذاشت.

در سال گذشته خواهرم و شوهرخواهرم بیشتر از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حامله است و پدرم می‌گوید یا پسر است یا دوقلو.

پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می‌کشد و مادرم خیلی ناراحت است و هی به من می‌گوید : "کپی اوغلی"(پدر سوخته)، ولی من نمی‌دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می‌دهد، پدرم عصبانی می‌شود!

در سال گذشته ما به عید دیدنی رفتیم و من حدوداً خیلی عیدی جمع کرده‌ام، ولی برادرم همه آنها را از من گرفت و آنتن ماهواره خرید که خیلی بدآموزی دارد و من نگاه نمی‌کنم ولی برادرم از صبح تا شب شوهای بی‌ناموسی نگاه می‌کند و بشکن می‌زند.

در سال گذشته برادرم یک شغل جدید پیدا کرده است و می‌گوید هر روز 800 - 900 تا آدم زیر دستش هستند. از کارش راضیه، هر روز صبح می‌رود بهشت زهرا چمنهای اونجا رو کوتاه می‌کند و شب برمی‌گردد.

در سال گذشته ما به شام حاج‌آقافریبرز که تازه از سفر حج آمده بود، دعوت شدیم. برای اینکه غذاهای مانده حرام نشود مادرم یک قابلمه از میزبانان گرفت و آنرا چند بار از برنج پر کرد، آخر هر وقت قابلمه پر می‌شد مادرم با فشار دست جای خالی برای برنج باز می‌کرد. البته در دفعه‌های آخر از پا هم کمک می‌گرفت. خواهرم هم هر چی خورشت و سالاد و دسر و ژله و نوشابه بود در یک کیسه ریخت. اما موقع رسیدن به خانه خودمان متوجه شدیم که کیسه سولاخ بوده و نوشابه‌ها و تعدادی از برگهای کاهو از کیسه خارج شده و حیف گشته‌اند. پدرم هم خیلی ناراحت شد که چه همسایه خسیس و گدایی در مجاور منزل خود داریم.

پدرم در سال گذشته رژیم گرفته است و هر شب با دوستهایش آب و ماست و خیار می‌خورند و می‌خندند، گاهی وقتها هم آب با چیپس و ماست موسیر.

در سال گذشته ما خانه خود را عوض کردیم و به یک خانه بزرگتر نقل مکان کردیم. پدرم هم زرنگی کرد و شماره پلاک خانه قبلی را آورده و به خانه جدید نصب کرده که دوستان و فامیل اگر خواستند به خانه ما بیان، به همان آدرس قبلی تشریف بیاورند.

در سال گذشته پدرم عید نوروز ما را به شمال برده است. این بهترین مسافرتی است که پدرم ما را آورده است چون قبل از این هیچ وقت ما را به مسافرت نبرده بود. در راه شمال به ما خیلی خوش گذشت و ما در راه خیلی چپ کردیم. پدرم می‌گفت : من می‌پیچم ولی نمی‌دانم چرا جاده نمی‌پیچه !

خواهرم یک بار دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد تا پوست‌تخمه‌هایش را بریزد و یک ترانزیت از کنار ماشین ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شد و ما خیلی خندیدیم.

برای ناهار به اکبرجوجه رفتیم. البته من خود اکبرآقا را ندیدم ولی پدرم که او را دیده است می‌گوید خیلی جوجه است. من خیلی نوشابه خوردم و پدرم یک گوشه نگه داشت تا من با خیال راحت دستشویی کنم به طبیعت، حتماً یکبار امتحان کنید چون لذت غریبی به آدم دست می‌دهد که غیر قابل توصیف است. در جاده خیلی برف آمده بود و ما برف‌بازی کردیم. من با گلوله برف به پس کله برادرم زدم و او عصبانی شد و دست مرا لای در ماشین گذاشت و در ماشین را محکم بست. خوشبختانه دست من طوری نشد و فقط 4 انگشت آن از بیخ کنده شد.

ما به متل قو رفتیم و حتی سر یک میز نشستیم و پدرم قلیون و چایی سفارش داد. پدرم خیلی قشنگ قلیون می‌کشد ولی برادرم عادت دارد نوشابه را با آب قاطی کند. کنار ما چندتا جوان سوسول که من نمی‌توانم تشخیص بدهم پسر هستند یا دختر، نشسته‌اند و آواز می‌خوانند:

میخوام برم زن بگیرم ***...

و هی به چند دختر جوان که روی تخت روبرو نشسته‌اند علم و اشاره می‌کنند.

پدرم با این شعر خیلی حال می‌کند ولی مادرم عصبانی می‌شود و با پارچ آب محکم به صورت خواهرم می‌کوبد.

ما 13 را در همان جا در کردیم و البته برادرم خیلی بیشتر از ما در کرد.

هنگام برگشتن ماشین ما خراب شد و مجبور شدیم با قطار برگردیم. من در کوپه بسیار خواهرم را عصبانی کردم و او برای تنبیه، من را روی تخت خواباند و تخت را با سرعت بست و من ناچار تا صبح همانگونه خوابیدم.

برادرم تازگیها کمی تا قسمتی مشکوک به دختر همسایمان نگاه میکند و پدرم هم می‌گوید که وقت زن‌گرفتنش است ولی مادرم می گوید زود است، آخر برادرم فقط 36 سالش است و به نظر من به درد دختر همسایمان که پس‌فردا تولد 6 سالگی اوست نمی‌خورد.

راستی یادم رفت بگویم که در سال گذشته به ما خیلی خوش می‌گذرد و من خیلی کتک خوردم.

این بود انشای من !

الان می دونم قیافه ی همتون این شلکی شده

امیدوارم همیشه همینطوری باشین!

 

بیدرود

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 21:10 |

چند تا سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مي دونيد چرا ناپلئون هميشه از كمر بند قرمز استفاده ميكرده

 

 و اين كه حكمت كمربند ناپلئون چيست ، اين سوال براي

 

خيليها پيش اومده و جواب آن فقط يك جمله است :

 

 از كمربندقرمز استفاده ميكرده تا از افتادن شلوارش جلوگيري كنه!

 

چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو مي‌گذارن؟

 

 چون كار از محكم‌كاري عيب نمي‌كنه!

 

آخرين دنداني كه در دهان ديده مي‌شه اسمش چیه؟

 

 دندان مصنوعي!

 

چطور مي‌شود چهارنفر زير يك چتر بايستن و خيس نشن؟

 

 وقتي هوا آفتابي باشه اين كار رو انجام دن!

اگر سر پرگار گيج بره چی مي‌كشه؟

بيضي!

چرا لك‌لك موقع خواب يك پايش رو بالا مي‌گيره؟

 چون اگر هر دو رو بالابگيره، می افته!

چرا دود از دودكش بالا مي‌ره؟

 چون ظاهرا چاره ی ديگه ي نداره!

شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیه ؟

هر دو تاشونو دير كشيدن بيرون!

فرق باطری با مرد چيه ؟

باطری اقلا يک قطب مثبت داره ولی مرد هيچ چيز مثبتی نداره

اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟

 طلاق!!!

چطوري زير دريايی بعضيها رو غرق مي‌کنن؟

يه غواص ميره در می‌زنه ، بعدشم فرار می کنه  می ره!

خط وسط قرص براي چيه؟

 براي اينكه اگه با آب نرفت پايين با پيچ‌گوشتي بره!

اگه يه نقطه آبي روي ديوار ديديد كه حركت مي‌كنه چيه؟

 مورچه‌اي كه شلوار لي پوشیده!

چرا بعضيها با دو دستشون دست مي‌دن؟

 

چون فرق دست راست و چپشونو بلد نيستند!

 

چرا فيل از «سوراخ سوزن» رد نمي‌شه؟

 

براي اينكه ته دمش «گره» داره!

اگه گفتین یک فیل بره بالای درخت چی میشه؟

یک فیل از زمین کم میشه!

اگه سه تا فیل بره بالای درخت چی میشه؟

درخت میشکنه چون خیلی دیگه سنگین میشه!

حالا یک فیل چطوری میتونه از رو درخت بیاد پائین؟

سوار یک برگ میشه میاد پائین!

چطور میشه که یک برگ بیفته روی یک سوسمار و سوسمار له بشه؟

همون برگی میفته که فیله سوارش شده بود!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 17:39 |
nimroo!

طرز تهیه ی نیمرو!

 

دخترها:
1- توي ماهيتابه روغن ميريزن
2- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
3- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
4- چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها:
1- توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
2- توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
3- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
4- توي ماهيتابه روغن ميريزن
5- توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
6- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
7- چند تا فحش ميدن
8- دنبال كبريت ميگردن
9- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
10- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!)
11- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
12- تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
13- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
14- ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
15- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
16- روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
17- تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
18- دنبال نمكدون ميگردن
19- نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22- صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
23- نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
24- بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
26- توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27- با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
28- صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
29- سريع برميگردن توي آشپزخونه
30- تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
31- ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
32- دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
33- قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37- ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
38- روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40- نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45- نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 14:22 |

دانشگاه آزاد!

 

سپاس و ستایش دانشگاه آزاد را که ترکش موجب

 

 بی مدرکی است وبه کلاس اندرش مزید بی پولی.

 

هر ترمی که آغاز می شود موجب پرداخت زر است

 

و چون به پایان می رسد سبب ضرر.پس در هر سال

 

 دو ترم موجود و بر هر ترمی شهریه ای واجب از جیب

 

و جان که برآید کزعهده ی خرجش بدرآید!(به به )

 

 

 خوب این یه مقدمه بود تا بیشتر با دانشگاه آزاد آشناتون کنم!

 

این عکس پائین رو می بینید:

 

 

 

خوب می دونین!

با دیدن این سوتی یاد یکی از استادامون می افتم!

 

راستی طبق معمول:

                           نظر یادتون نره ها!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 0:52 |

!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

50 راه ایجاد مزاحمت(قسمت چهارم)

31)ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين

32) توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين

33) هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره!)

34) حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين

35) نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين

36) دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين

37) عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

38) پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين

39) با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين

40) شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين

 

        نظر یادت نره!    البته عواقبش با خودته

!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:25 |

50 راه ایجاد مزاحمت( قسمت سوم)!!!

 

21- صابون رو همیشه کف وان حمام جا بذارین!

 

22- روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین! 

 

23- وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی می بینین بگین چقدر پیر شده!

 

24- وقتی کسی در یک جمع جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین چقدر قدیمی بود! 

 

25- چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنید!

 

26- بادکنک بچه ها رو بترکونین!

 

27- مرتب اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت روگوشرد کنین و بخندین!

 

28- وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه می کنه بهش بگین که موی بلند بیشتر بهش میاد! 

 

29- بچه های جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین!

 

30- کلید آپارتمان طبقه ی 13تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد !(این راه هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره)==> تازه چه حالی می ده برقهای آپارتمان رفته باشه اونوقت آسانسوری هم در کار نباشه!!! 

 

   

                                             نظر یادت نره 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 16:4 |


 

آزمون جوشکاری جهت مهندسین مکانیک و متالورژی... (آره خب.....)
سوال اول: کشتی تایتانیک را به گونه ای طراحی کنید که در برخورد با صخره ی یخی نشکند.
سوال دوم: جک دقیقا در چه روزی فوت کرد؟!
سوال سوم: جک چه کرد؟!
سوال چهارم: آیا می توان در عرض دو روز مخ یک نفر را تا این حد تیلیت کرد؟!
سوال پنجم: آیا خوش بحال جک؟!!!
سوال ششم: آیا نقاشی جک خوب بود؟
سوال هفتم: در مورد کیت چه می دانید؟!

پاسخ نامه:
سوال اول: نمی دانم!
سوال دوم: دقیقا در روز شکستن کشتی!
سوال سوم: بپرسید چیکار نکرد؟!
سوال چهارم: البته که می توان!
سوال پنجم: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
سوال ششم: عالی بود.
سوال هفتم: کیت چیز خوبی(ببخشید) بانوی محترمی بود!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 21:1 |

50 راه ایجاد مزاحمت!!! (قسمت دوم...)

 

11) در یک جمع،سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنید.

 

12)به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنید.

 

13)وقتی از آسانسور پیاده می شین دکمه های تمام طبقات رو بزنید وسریعا محل رو ترک کنید.

 

14)وقتی با بچه ها بازی فکری می کنین سعس کنید از اونا ببرین.

 

15)موقع ناهار توی یک جمع جزئیات تهوع و(گلاب به روتون) استفراغی رو که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنید.

 

16)ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین.

 

17)بوتیک چی رو وادار کنین شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاش رو باز کنه و نشونتون بده وبعد بگین هیچکدومشون جالب نیست و سریع خارج بشین.

 

18)شمعهای کیک تولد دیگران رو فوت کنین.

 

19)اگه سر دوستتون طاسه،مرتب  از آرایشگرتون پیشش تعریف کنین.

 

20)وقتی کسی لباس تازه می خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته.

 

 

منتظر بقیش باشین..............

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 0:36 |

پول

 

بااون میشه یه خونه خرید  ولی نمیشه باهاش محل آسایش خرید.

 

می تونی باهاش ساعت بخری ولی نمی تونی باهاش فرصت بخری.

 

من می تونم با پول واست مقام و درجه بخرم ولی احترامو نمی تونم واست بخرم.

 

می تونم برات یه رختخواب بخرم ولی خواب خریدنی نیست.

 

میشه باهاش کتاب خرید ولی دانش و معرفت خریدنی نیست.

 

با پول میشه دارو تهیه کرد اما تندرستی رو نمیشه.

 

با پول میشه خون تهیه کرد اما زندگی خریدنی نیست.

 

پس می بینی که پول همه چی نیست واغلب باعث ایجاد رنج و زحمت می شه. من اینا رو گفتم چون دوست تو هستم.وبه عنوان یه دوست می خوام که رنج و زحمت رو ازت دور کنم.

 

 

پس هرچی پول داری بفرست واسه من. من رنج اونوبه جات تحمل می کنم.

(لطفاً فقط وجه نقد.)

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 12:41 |

لطفاً پاسخ سوالات زیر رو برای من ارسال کنید.

 

چرا می گن طرف مثل بچه خوابش برده  در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟

 

چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم میشه دکمه های اونو محکمتر فشار می دیم؟

 

چرا اگر به کسی بگید که در فضا 4میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی ولی اگه بهش بگید رنگه دیوارخیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟

 

چطور ممکنه انسان اول به فضا سفر کرده باشه و بعدا به فکرش رسیده باشه زیر چمدون چرخ بذاره؟

 

چرا وقتی مردم می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشوییی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟

 

چرا گوفی روی دو پا راه می ره ولی پلوتو روی چهار دست و پا،مگه هردوشمون سگ نیستن؟

 

اگه روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات،پس روغن بچه ازچی تهیه میشه؟

 

چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی از سرنگ استریل استفاده می کنن؟

 

جرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟

 

اگر این حرف درست باشه که ما به دنیا میایم که به دیگران کمک کنیم پس دیگران برای چی به دنیا میان؟

 

آیا میشه زیر آب گریه کرد؟

 

تا حالا توجه کردین که اگه تو صورت سگا فوت کنید دیوونه می شن ولی اگه با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیرون بیارن؟

 

کاری ندارین؟ پس فعلاً

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 12:34 |