تبليغاتX
شلوغ پلوغ
دستم بوی گل می داد

مرا به گل چیدن متهم کردند

هیچ کس با خود فکر نکرد که شاید گلی کاشته باشم

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 22:22 |

سلام به بزرگی قلب مادر به طراوت یاد زهرا.

دوستای خوبم به مناسبت روز مادر یه داستان قشنگ از آقای آریا یعقوب زاده گذاشتم.

گذاشتم که .................

که قدر چیزایی رو که داریم بیشتر بدونیم ...................قدر مادرو....

(ببخشید که دیر شدبلاگفا نام کاربریمو قبول نمی کرد. )

 

 

کوبی دوبی

 

 همیشه همین طور بود. عباس را جان به لب می کرد تا قصه ی شب قبل مادرش را تعریف کند.

_نمی خوام... مامان خودمه، قصه هاش م مال خودمه...

  نگار، اخم هاش را کشید تو هم و لب هاش را جمع کرد. گونه هاش از گرما گل انداخته بود. چتری هاش تا روی چشم ها پایین ریخته بود. چند لحظه یک بار زیر چشمی عباس را می پایید. عباس می دانست که وقتی نگار رو دنده ی لج بیفتد، نمی شود مجبور به کاریش کرد. خیلی دلش می خواست قصه ای را که نگار می گفت دی شب مادرش تعریف کرده، بشنود. قصه ی "کوبی دوبی"!  آفتاب ظهر تابستان تن کوچه را می سوزاند. عباس به دوچرخه اش تکیه داد. قطره های عرق از زیر موهای مجعدش پایین می آمد و گردنش را خیس می کرد.  نگار رو پله ی درگاه خانه شان نشسته بود. سعی می کرد خودش را با عروسکش سرگرم نشان دهد. پاهای کوچکش را رو پله دراز کرد. عروسک را رو دامن قرمزش گذاشت و انگار که بخواهد بخواباندش، پاها را تکان می داد. عباس دوچرخه را به دیوار تکیه داد و کنار نگار نشست. نگاه نگار به پاهای عباس افتاد. آفتاب پاهاش را دو رنگ کرده بود. تا بالای زانو که با شلوارک پوشیده می شد، سفید بود. اما از خط شلوارک به پایین تیره شده بود. زیر لب خندید. عباس همان طور که زخم خشکیده ی سر زانو را می خاراند، فکری به خاطرش رسید:

_ اگه برام تعریف کنی، سوار دوچرخم می کنمت می ذارم تا ته کوچه باهاش بری.

 لبخندی شیطنت آمیز رو لب های نگار نشست:

_ بگو به قرآن.

_ به قرآن راست می گم.

نگار چتری ها را از رو پیشانی کنار زد:

_ پس اگه راست می گی شیش بار سوارم کن!

عباس چشم های درشتش را گرد کرد:

_ تو مگه اصلا می دونی شیش تا چند تاست؟

_ معلومه که می دونم. بابام یادم داده. نیگا کن : یک...دو...سه...چار...پنچ...شیش...هف...هش...نه....ده...دیدی؟

_ خوب حالا واسه چی شیش بار؟

_ واسه این که شیش از همش بیشتره!

عباس نخواست بحث را ادامه دهد. شش بار از ده بار بهتر بود:

_ پس تو اول قصه رو تعریف کن، بعد من می ذارم شیش بار بری تا ته کوچه و برگردی. باشه؟

نگار روی دو پا نشست و همان طور که خودش را تکان می داد گفت:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 12:9 |

مداد رنگی ها

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:"تو به هیچ دردی نمی خوری"...

یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...وآن قدر ستاره کشید که کوچک وکوچک وکوچکتر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد...

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:53 |

میدونی وقتی خدا داشت بدرقت می کرد بهت چی گفت؟

"جایی که میری مردمی داره که میشکننت,نکنه غصه بخوری؟

من همه جا باهاتم ,توتنها نیستی.

تو وجودت عشق می ذارم که بگذری , قلب می ذارم که جا بدی ,

اشک می دم که همراهیت کنه ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم..."

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 21:2 |

روز ولنتاین ما ایرانیها:

ماایرانیها روز عشق ومحبت رانه 3 قرن قبل از میلاد بلکه 20 قرن قبل ازمیلاد با نام سپندار مزگان داشته ایم؛پس هنوز دیر نشده به جای25 بهمن(روز ولنتاین) 29 بهمن روز پیوند عشق با زمین راکه از اجدادمان وازفرهنگ ماست جشن بگیریم.(البته این فقط یک پیشنهادوانتخابش با خودتونه)

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 20:25 |