تبليغاتX
شلوغ پلوغ
موضوع انشا: خارجي‌ها

پدرم هميشه مي‌گويد " اين خارجي‌ها كه الكي خارجي نشده‌اند، خيلي كارشان درست بوده كه توي خارج راهشان داده‌اند" البته من هم مي‌خواهم درسم را بخوانم؛ پيشرفت كنم؛ سيكلم را بگيرم و بعد به خارج بروم. ايران با خارج خيلي فرغ دارد. خارج خيلي بزرگتر است. من خيلي چيزها راجب به خارج مي‌دانم.
تازه دايي دختر عمه‌ي پسر همسايه‌مان در آمريكا زندگي مي‌كند. براي همين هم پسر همسايه‌مان آمريكا را مثل كف دستش مي‌شناسد.
او مي‌گويد "در خارج آدم‌هاي قوي كشور را اداره مي‌كنند"
مثلن همين "آرنولد" كه رعيس كاليفرنيا شده است. ما خودمان در يك فيلم ديديم كه چطوري يك نفره
زد چند نفر را لت و پار كرد.
البته آن قسمت‌هاي بي‌تربيتي فيلم را نديديم
اما ديديم كه چقدر زورش زياد است، بازو دارداين هوا. اما در ايران هر آدم لاغر مردني را مي گذارند مدير بشود.

خارجي‌ها خيلي پر زور هستند و همه‌شان بادي ميل دينگ كار مي‌كنند. همين برج‌هايي كه دارند نشان مي‌دهد كه كارگرهايشان چقدر قوي هستند و آجر را تا كجا پرت كرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداريم. اگر هم داشته باشيم؛ فقط برنامه‌هاي علمي آن را نگاه مي‌كنيم. تازه من كانال‌هاي ناجورش را قلف كرده‌ام تا والدينم خداي نكرده از راه به در نشوند.

در اينجا اصلن استعداد ما كفش نمي‌شود و نخبه‌هاي علمي كشور مجبور مي‌شوند فرار مغزها كنند. اما در خارج كفش مي‌شوند. مثلاً اين "بيل گيتس" با اينكه اسم كوچكش نشان مي‌دهد كه از يك خانواده‌ي كارگري بوده اما تا مي‌فهمند كه نخبه است به او خيلي بودجه مي‌دهند و او هم برق را اختراع مي‌كند.
پسر همسايه‌مان مي‌گويد اگر او آن موقع برق را اختراع نكرده بود؛ شايد ما الان مجبور بوديم شب‌ها توي تاريكي تلويزيون تماشا كنيم.


من شنيده‌ام در خارج دموكراسي است. ولي ما نداريم. اگر اينجا هم دموكراسي مي‌شد چقدرخوب مي‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعيس جمهور مي‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش مي‌شد.
شايد "آميتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت مي‌كرديم تا وزير بشوند. خيلي خوب مي‌‌شد. ولي سد افصوث و دريق كه نمي‌شود.

از نظر فرهنگي ما ايراني‌ها خيلي بي‌جمبه هستيم. ما خيلي تمبل و تن‌پرور هستيم و حتي هفته‌اي يك روز را هم كلاً تعطيل كرده‌ايم.شايد شما ندانيد اما من خودم ديشب از پسر همسايه‌مان شنيدم كه در خارج جمعه‌ها تعطيل نيست. وقتي شنيدم نزديك بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌هاي پسر همسايه‌مان از بي بي سي
هم مهمتر است.
ما ايراني‌ها ضاتن آي كيون پاييني داريم. مثلن پدرم هميشه به من مي‌گويد "تو به خر
گفته‌اي زكي". ولي خارجي‌ها تيز هوشان هستند. پسر همسايه‌مان مي‌گفت در آمريكا همه بلدند انگليسي صحبت كنند، حتا بچه كوچولوها هم انگليسي بلدند.

ولي اينجا متعسفانه مردم كلي كلاس زبان مي‌روند و آخرش هم بلد نيستند يك
جمله‌ي ساده مثل I lav u بنويسند. واقعن جاي تعسف دارد.

! اين بود انشاي من!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در چهارشنبه ششم خرداد 1388 و ساعت 10:43 |

تا حالا فکر کردید در 50 سال آینده چه اخباری ممکن است از رادیو و تلویزیون پخش شود ....!!!؟

(طنز)

رادیو بی بی سی دیشب در تحلیل خبری خود گفت : در حالی که 20 سال از فروپاشی و تجزیه آمریکا می گذرد معلوم نیست که مردم ایران چرا هنوز مرگ بر آمریکا می گویند

با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایت هایی که هنوز ف.ی.ل.ت.ر نشده اند به سه عدد رسید

دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش دهد و آن را از 63% به 59.5% برساند 

قیمت سکه طلا امروز در بازار 60 میلیون تومان کاهش داشت و از یک میلیارد و دویست میلیون تومان به یک میلیارد و صد و چهل میلیون تومان رسید 

به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جدا صرفه جویی نمایند

رئیس سازمان حمایت از حقوق مردان خواهان نقش و مشارکت بیشتر از سوی مردان در فعالیت های اجتماعی شد وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیت های اجتماعی و سیاسی را دارد

... 

نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره ی مردم اقدام می کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانش برگرداند 

شورای نگهبان تعداد 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد

برای اولین بار در تاریخ ایران یک اصلاح طلب رئیس صدا و سیما شد 

علی دایی : هنوز تصمیمی برای خداحافظی ندارم

کنفرانس "بررسی علل عدم محو اسرائیل از صفحه روزگار" با حضور اندیشمندان به زودی برگزار می گردد 

قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید جالب است بدانید در 50 سال پیش مردم با این پول می توانستند یک اتومبیل بخرند 

رئیس جمهور گفت حالا که دیگر 80 سال از انقلاب می گذرد وقت آن رسیده که فکری به حال ازدواج و مسکن جوانان بکنیم 

به علت مکانیزه شدن کلیه کارها و فعالیتها ساعات کاری باز هم کاهش یافت و از 2 ساعت به یک ساعت و چهل دقیقه در روز رسید

(شهره دیدی بالاخره ۵۰ سال دیگه میتونی به آرزوت برسی

سازمان هواشناسی اعلام کرد به علت شهاب باران آسمان مسیر مریخ-زمین و بر عکس امشب به مدت 24 ساعت مسدود می باشد

(قابل توجه مینا در دوران کهن سالی!)

روسای جمهور آلمان و جمهوری اسلامی انگلیس از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند 

امروز صدا و سیما برای اولین بار خبری از آمریکا پخش کرد که مربوط به جرم و جنایت و فساد در آن کشور و تحقیر سیاست مداران امریکایی نبود

امسال مراسم پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5 ماه افزایش میابد 

۶۰درصد مردم زیر خط فقر زندگی می کنند این در حالی است که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد .

نیروگاه اتمی بو شهر به زودی به بهره برداری می رسد .

ایران برای جنگ با عراق از فرانسه و آلمان درخواست کمک کرد

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:51 |

سلام (پرازانرژی....)

این هنگامه تنبل نمیدونم چش شده دیگه آپ نمیکنه!!!

احتمالا داره فیلم میبینه!!!

نکن اینکارو کورمیشی!!(این فیلم بود دادی من،نزدیک بود سکته کنم!با اون تریلی خوشگلت از روم رد میشدی بهتر بود!)

کپسولارو بردی؟

راستی یه دونه ای دردونه ای!(محض زنده ماندن شاید کفایت کند.)

راستی از امروزبه مدت چند روز!!!!! هر روز وبلاگ آپ خواهد شد.شاید!!

و اما

عقشولانه های یک کودک!

با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،

ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی


و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود.

آن روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در

 گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با آن کت شلوار

 مسخره اش خوشت می آید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس آقای بقال محله

لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره

ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت

 می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از

سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و

 وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می

 سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می

خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از آجیل

فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و آقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!'' تو خیلی خوشگل

 قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد

نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی

خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای

خوشبختی بابایم تلاش می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته

عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از

احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد آموزی می گوید از بس که همساده

ما اصلا دختر ندارد.

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 18:4 |

 

سلام دوستان خوبم

قبلش يك عذرحواهي به خاطر تاخير در آپ كردن وبلاگ به شما بدهكاريم. چون شرايطي پيش اومده بود كه كه برامون مقدور نبود وبلاگ رو آپ كنيم. اما با همه ي اين تفاسير بالاخره  وبلاگ آپ شد و ما از شرمندگي شما دراومديم

و اما اصل مطلب................................

 مهندس و برنامه نويس؟!,

 

يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم.
اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.
برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ...!!!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 20:24 |

نامه ی مادر غضنفر به غضنفر!!!

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

این عکس پایینی هم گرچه به مطلب بالا ربطی نداره ولی بودنش خالی از لطف نیست.

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 12:38 |

احمدی نژاد گفت: " باید در فضای اداری کشور خدمت و نوکری به مردم موج بزند." ‏
در وزارت کشور
یک نفر: سلام، اومدم ثبت نام کنم برای انتخابات ریاست جمهوری...‏
مسوول ثبت نام: نوکرتم، خوش اومدی، بفرما براتون چایی بیارم...‏
یک نفر: خیلی ممنون، صرف شده، لطفا منو ثبت نام کنین...‏
مسوول ثبت نام: روی چشم ارباب، بفرما ببینم ارباب من فوق لیسانس داره؟
یک نفر: بله، شیش تا فوق لیسانس دارم، این هم اصل مدارک
مسوول ثبت نام: نوکرتم ارباب، به به، چه مدارکی! ارباب! شما اسناد و مدارک شخصی تون ‏رو هم آوردی؟
یک نفر: بله، این دویست تا عکس، این هم هفت تا شناسنامه، این هم سیصد تا کپی شناسنامه.‏
مسوول ثبت نام: نوکرتم، جان من اجازه بده برات یک لیوان شربت آبلیمو بیارم ارباب...‏
یک نفر: خیلی ممنون، صرف شده، شما ثبت نام بفرمائید...‏
مسوول ثبت نام: چشم ارباب، من برای نوکری شما اینجا هستم، ببینم ارباب شما قبلا بسلامتی ‏تا حالا رد صلاحیت شدین؟ ‏
یک نفر: بله، در انتخابات قبلی حق مو خوردن، اشتباهی رد صلاحیت شدم، بعدا هم ‏عذرخواهی کردند.‏
مسوول ثبت نام: الهی نوکرتون برات بمیره ارباب، خیلی ناجور شد، سوابق اجرایی چی ‏خدمت تون هست؟
یک نفر: من سیزده سال وزیر بودم، چهار دوره وکیل بودم، چهار سال سفیر بودم، سه بار در ‏جبهه شهید شدم، فرزند و پدر شهید هم هستم...‏
مسوول ثبت نام: ارباب، جسارته، ولی شما هیچ وقت نوکر کسی هم بودین؟
یک نفر: نه برادر، من نوکر کسی نبودم....‏
مسوول ثبت نام: ارباب! بذار نوکرت برات یه قاچ هندونه بیاره، آخه ثبت نام نشده و گرسنه از ‏اینجا بری خیلی بده...‏
یک نفر: هندونه نمی خورم، یعنی شما منو ثبت نام نمی کنید؟
مسوول ثبت نام: نوکرتم ارباب، نمی شه، شرمنده، بذار دستت رو ببوسم که شما صلاحیت ‏نداری، حالا شما ناهار خوردی؟
یک نفر: آقا، من همه چیز خوردم، چرا من صلاحیت ندارم....‏
مسوول ثبت نام: ده نوکرتم، همینه دیگه، شما نه صلاحیت داری، نه نوکر بودی، برو ارباب، ‏انشاء الله عوضش بعدا می آم شیشه خونه تون رو تمیز می کنم.‏
در وزارت صنایع
کارفرما: سلام عرض می کنم قربان، اومدم موافقت برای احداث کارخونه هویج سازی بگیرم.‏
مدیرکل: نوکرتم ارباب، خوش اومدی، الهی درد و بلات تو سرم، شما داداششی؟
کارفرما: داداش کی؟ من متخصص هویج از کانادا هستم، اومدم به کشورم خدمت کنم...‏
مدیرکل: نوکرتم، خوش اومدی، ارباب، بفرما ببینم شما پسرخاله شی؟
کارفرما: پسرخاله کی؟ من مهندس صنایع غذایی هستم، می خوام کارخونه دایر کنم...‏
مدیرکل: ارباب! شما نه داداششی و نه پسرخاله اش، حتما ارباب من باجناق ایشونه، درست ‏می گم؟
کارفرما: من باجناق ندارم قربان، من سرمایه مو آوردم برای میهنم هویج تولید کنم.‏
مدیرکل: الهی ارباب، خیر از جوونیت ببینی، نوکرتم، شما پس حتما دیگه پسرش هستی؟
کارفرما: پدر من بیست سال پیش مرحوم شده، من آدم متدینی هستم که اومدم برای مبارزه با ‏آمریکا به میهنم خدمت کنم و ثابت کنم که امپریالیسم هیچ غلطی نمی تواند بکند...‏
مدیرکل: نوکرتم ارباب! چقدر حرفای قشنگی زدی، واقعا نوکرت تحت تاثیر قرار گرفت، ‏دقیقا متوجه شدم که شما باید داماد ایشون باشی، درسته ارباب؟
کارفرما: نه آقا جان، زن من پدرش ده ساله فوت کرده، من داماد کسی نیستم، من فقط اومدم ‏برای خدمت به میهن هویج ایرانی تولید کنم که به هویج فرنگی بگه زکی...‏
مدیرکل: من نوکرتم عزیز دل، بذار دستت رو ببوسم بخاطر این نیت پاک، واقعا به نظرم شما ‏باید با ایشون فامیل باشی، نیستی؟
کارفرما: با کی؟ من اصلا نمی فهمم باید باجناق یا برادر یا پسر یا داماد کی باید باشم؟‏
مدیرکل: نوکرتم، اتفاقا منم از همین تعجب می کنم ارباب، شما هیچ آشنایی با ایشون نداری، ‏چطوری می خوای مجوز بگیری، اونم برای هویج که کالای استراتژیک هست؟‏
کارفرما: پس من چکار کنم؟
مدیرکل: نوکرتم، الآن خودم نوکری تو می کنم و برات یه چایی قند پهلو با یه پر لیمو می آرم، ‏خستگی ات در بره...‏
کارفرما: خب، بعدش چکار کنم؟‏
مدیرکل: نوکرتم، بعدش دو تا راه داری، یا باید فامیل شون بشی یا برگردی کانادا، ارباب! ‏اونجا می گن خیلی راحته، درسته؟
کارفرما: من چایی نمی خورم، فقط جان مادرت به من بگو باید فامیل کی بشم که مجوز ‏بگیرم؟
مدیر کل: نوکرتم، الهی کف پات سر چشمم بیاد، آخه وقتی نمی دونی باید فامیل کی بشی، من ‏چی بگم؟ ارباب جون، شما بفرما، بذار هم باد بیاد هم نفر بعدی....‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 18:28 |

آخرین جملات افراد مختلف قبل از مرگ

 

آخرین کلمات یک الکتریسین: خب، حالا روشنش کن...

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟

آخرین کلمات یک بندباز:نمی دونم چرا چشمام سیاهی میره!

آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید این آمپول بی خطره؟

آخرین کلمات یک پزشک: راستش تشخیص اولیم صحیح نبود.بیماریتون لاعلاجه.

آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده ، دیگه گلوله نداره...

آخرین کلمات یک جلاد: ای بابا باز تیغه ی گیوتین گیر کرد!

آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون: این نوع مار رو میشناسم سمی نیست...

آخرین کلمات یک چتر باز: پس چترم کو؟

آخرین کلمات یک خبرنگار:بله ، سیل داره به طرفمون میاد....

آخرین کلمات یک خلبان:ببینم چرخها باز شدند یا نه؟

آخرین کلمات یک خوناشام:نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع می کنه!

آخرین کلمات یک داور فوتبال: نخیر ، افساید نبود...

آخرین کلمات یک دربان: مگه از رو نعش من رد بشی!!!

آخرین کلمات یک دوچرخه سوار: نخیر،تقدم با منه!

آخرین کلمات یک دیوانه: من یه پرنده ام...

آخرین کلمات یک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟...

آخرین کلمات یک غواص: نه،این طرفها کوسه وجود نداره...

آخرین کلمات یک فضانورد: برای یه ربع دیگه هوا دارم...

آخرین کلمات یک قصاب: اون چاقو بزرگ رو بنداز ببینم!!!

آخرین کلمات یک قهرمان: کمک نمی خوام ، همش سه نفرند...

آخرین کلمات یک کاراگاه خصوصی: قضیه روشنه...شما قاتل هستی!

آخرین کلمات یک کامپیوتر: هارددیسک پاک شده است...

آخرین کلمات یک گروگان: من که می دونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری...

آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه: این آزمایش کاملا بی خطره...

آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه!

آخرین کلمات یک معلم راهنمايي رانندگي : نگه دار ، چراغ قرمزه!

آخرین کلمات یک ملوان:من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟

آخرین کلمات یک ملوان زیر دریایی : من عادت ندارم با پنجره ی بسته بخوابم!

آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک: گفتی تا چند بشمرم؟!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 19:29 |
بدون شرح!؟!؟!؟!؟

حتما نظرتونو راجع به این عکسها برام بنویسین!

فعلا................

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 14:55 |

ماجراي توالت رفتن ناصرالدين شاه در ديار فرنگ!!!

نقل است كه ناصرالدين شاه وقتي به اولين سفراروپايي خود رفت ، در كاخ ورساي و توسط پادشاه فرانسه ـ يكي از همين لويي هايي كه امروز تبديل به ميز و صندلي شده اند ـ از او پذيرايي شد،بعد از مراسم شام ، اعليحضرت سطان صاحب قران به قضاي حاجتش نياز اوفتاد و با راهنمايي يكي از نوكرها به سمت يكي از توالت هاي كاخ ورساي هدايت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشويي هر چه جستجو كرد چيزي شبيه به "موال" هاي سنتي خودمان پيدا نكرد و در عوض كاسه اي ديد بزرگ كه معلوم نبود به چه كار مي آيد،غرورش اجازه نمي داد كه از نوكر فرانسوي بپرسد كه چه كند؛ پس از هوش خود استفاده كرد و دستمال مباركش را بر زمين پهن كرد و همان جا...!

حاجت كه برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالي متعفن! اين بار با فراغ خاطر نگاهي به اطراف انداخت و پنجره اي ديدگشوده ، بر بالاي ديوار ونزديك به سقف كه در دسترس نبود؛ پس چهار گوشه س دستمال را با محتويات ملوكانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از اينكه چندبار آن را دور سر گرداند،تا سرعت و شتاب لازم را پيدا كند، به سوي پنجره ي گشوده پرتاب كرد تا مدرك جرم را از صحنه ي جنايت دور كرده باشد.گويا نشانه گيري ملوكانه خوب نبوده،چون دستمال بعد از اصابت به ديوار باز مي شود و محتويات آن به در و ديوار و سقف مي پاشد.وضع از اول هم دشوار تر مي شود. سلطان بالاجبار غرور را زير پا مي گذارد، از دستشويي بيرون مي رود و به نوكري كه آن پشت در انتظار بود كيسه اي پول طلا نشان مي دهد و مي گويد : اين را به تو مي دهم اگر اين كثافت كاري كه كرده ام رفع و رجوع كني. مي گويند نوكر فرانسوي در جواب ايشان تعظيم كرده و مي گويد: من دو برابر اين سكه ها را به اعليحضرت پادشاه تقديم خواهم كرد اگر بگويند با چه ترفندي توانسته اند روي سقف ....!(بله!)

و به این ترتیب ناصرالدین شاه یکی از اولین ایرانی هایی بود که در برخورد با تمدن غرب دچار “شوک آفتابه” شد و خود را باخت.

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 20:20 |


اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟


اگه پسرا نبودن کي خونه رو مي کرد باغ وحش؟


اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کيو ضايع مي کرد؟


اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟


اگه پسرا نبودن دخترا کيو سر کار مي ذاشتن؟



اگه پسرا نبودن دخترا کيو تيغ مي زدن؟


اگه پسرا نبودن کي تو کلاس مي رفت گچ مي ياورد؟


اگه پسرا نبودن کي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:44 |

سلام دوستای گلم

سال نو رو (از طرف خودم و شهره) پیشاپیش تبریک می گم

امیدوارم سال 87 سالی پر از سلامتی ، شادی و موفقیت باشه براتون....

این آخرین پست ما در سال 86 هست.امیدوارم مثل همیشه لحظات خوشی رو در وبلاگ ما سپری کنید(اینجوری).

این شما و این آخرین پست ما در سال 1386.................

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!

 راستی این عکس با اینکه به پست بالا ربطی نداره اما فکر کردم بودنش هم خالی از لطف نیست

راستی...نظر یادتون نره ها!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 0:20 |

مقابله با ياهو مسنجر براي خواهران

خواهران عزیز در صورتی که از نرم افزار فاسد یاهو مسنجر استفاده می کنید حتما با این صحنه زشت آشنا هستید،بله این در خواست بی شرمانه ای است که بدون در نظر گرفتن شرعیات برای شما فرستاده می شود:

 

 

 

 خوشبختانه شرکت سارک تولید کننده نرم افزار های امنیتی با نام معروف نورتون در راستای استحکام پیوند های دینی با همکاری بخش آی تی جهاد سازندگی دست به ابتکار جدیدی زده که قابل ستایش است. بله هم اکنون شما قسمت هایی از پیش نمایش نرم افزار نورتون آنتی بوی(پسر) را مشاهده می فرمائید:

 

 

 

این نرم افزار که در نوع خود بی نظیر است بر روی یاهو مسنجر شما نصب شده و در هنگام دریافت کردن پیغام به آنالیز آن می پردازد، در صورتی که پیغام دهنده پسربوده و در لیست شما موجود نباشد از بر قراری ارتباط جلوگیری خواهد شد.بانک اطلاعاتی این نرم افزار به صورت خود کار به مرکز امر به معروف و نهی از منکر منطقه متصل شده و نرم افزار را به روز می کند.

 

از قابلیت های مهم این نرم افزارانعطاف پذیری آن است که در قسمت پائین به برخی از آنان اشاره می شود.

 

 

 

 

در تصویر بالا شما تنظیمات مربوط به سیستم نامحرم یاب خود کار را مشاهده می فرمائید. برنامه این امکان را برای خواهران عزیز فراهم می آورد تا در صورت یافت شدن نامحرم به صورت خودکار صیغه محرمیت توسط نرم افزار جاری شود و آی دی مورد نظر به لیست دوستان اضافه گردد.

 

 

 

در قسمت بالا طبق تنظیمات پس از یافتن نامحرم صیغه جاری شده و سوال "آیا وکیلم؟" از کاربر پرسیده می شود.

 این نرم افزار که تا سال آینده قابل بهره برداری خواهد بود یکی دیگر از مشت های محکمیست که به دهان آمریکا کوبیده می شود .

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 21:2 |

ولنتاین یا سپندارمزگان؟

 

 

 

اکثر فرهنگ های دیرین دنیا ، یک روز در سال برای جشن ابراز عشق و علاقه دارند . ما ایرانی ها هم در فرهنگ زرتشتی ماه مهر رو داریم که مظهر مهربانی ایرانیان و ماه ابراز عشق هست که در اون ماه روز هایی برای ابراز علاقه به اشخاص مختلف و مراسم متعدد جشن های مهربانی هست. تا حدی که مهربانی جزو عبادت های زرتشتیان یا اجداد ما بوده .در فرهنگ زرتشتی یک روز دیگه هم هست که اين روز (سپندارمزگان) يا (اسفندارمزگان) نام داشته . فلسفه بزرگداشت  اين روز به عنوان (روز عشق) به اين صورت بوده كه در ايران باستان هر ماه رو 30 روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول (روز اهورا مزدا)، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني (بهترين راستي و پاكي) كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني (شاهي و فرمانروايي آرماني) كه خاص خداوند است و روز پنجم(سپندار مز) بوده است. سپندار مز لقب ملي زمينه. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشقه چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزه. زشت و زيبا رو به يك چشم مي نگره و همه رو چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي ده. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مزگان رو بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشته كه در ماه مهر، (مهرگان) لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مز يا اسفندار مز نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مز نام داشت، جشني با همين عنوان ترتيب مي دادند. یعنی پنجم اسفند روز جشن عشاق یا جشن سپندار مزگان هست.

«سپندار مزد» لقب مينو (ملي) زمين است يعني گستراننده، مقدس، فروتن و نماد عشق. زمين از آن نظر فروتن است که در برابر تمام آفريده ها افتادگي دارد. زمين نماد تواضع و عشق است. ما به عنوان انسان برخي از موجودات را دوست داشتني نمي دانيم و هميشه کسي يا چيزي براي ما وجود دارد که از آن متنفر باشيم. اما زمين نه! زمين همه مخلوقات را به دامن گرفته است و همه را دوست دارد؛ همچون مادر، مادري که همه فرزندانش را دوست دارد حتي اگر يکي زشت باشد، مادر چنان عشقي نسبت به فرزندش دارد که زشتي اش را نمي بيند به همين دليل در فرهنگ ايران باستان مادر به «سپندار مزد» تشبيه شده است.

روز سپندارمزد جشن زمين و گراميداشت مقام زن است که هر دو در کنار هم به اين نام معنا مي دهند. در اين روز زنان و دختران بر تخت پادشاهي در خانه هاي خود مي نشستند و مردان و پسران خانواده از آنها اطاعت مي کردند و به آنان هديه مي دادند. اين يک يادآوري براي برادران و مردان بود تا خواهران و همسران خود را گرامي بدارند و چون ياد اين جشن تا مدت ها ادامه داشت و بسيار باشکوه برگزار مي شد، همواره اين آزرم و احترام به زن براي مردان گوشزد مي گرديد.

این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خو،فلسفه حیات و کلاً جهان بینی ایرانیان باستان است.

 از آنجایی که ما با فرهنگ باستانی خود نا آشناییم ، شکوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است.

 

حالا که دارای چنین تاریخ و جایگاهی هستیم نباید نسبت به آن بی تفاوت باشیم .

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine)

به 29 بهمن (سپندار مزگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

نظر یادتون نره ها!

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 15:34 |

از اون قدیم ندیما تا حالا................

سال 1230
مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...
زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه
 

سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخوای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...

مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نمي شم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه 

سال1330
مرد: چي؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشسرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بکني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کنم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشسرايي نشونت بدم که خودت کيف کني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه 

 

سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره... 

سال1400
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ی ****؟ دارم بهت مي گم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...
 

زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه !!

خدایی نمی دونم چی بگم

بگم دخترم دخترای قدیم

 یا بگم بابا هم بابا های جدید!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 16:48 |

سلام دوستان گل گلاب!!!!!!!!!!!

امروز یه روز فوق العاده خوبه برای من و شهره!

می پرسین چرا؟

ایول بابا..............

خب معلومه دیگه!

تولد شلوغ پلوغ(number1) خودمونه دیگه!

"البته تو آرشیو سوتی دادیم ولی اصل تولدش امروزه!"

تولدت مبارک شلوغ پلوغ جونم!

ایشاا... به پای هم پیر شین!!!!!!!!!

به سلامتی یه سالش تموم شد...هوراااااااااااااااااااااا

به افتخارش...(بزن کفو........)!!!!!!!!!!!!!!!

امیدوارم سالهای سال بتونه شما رو شاد کنه!

 

 

 

خب دیگه تولد بسه.

یه پست جالب داریم واستون...

از سوتی گزارشگرا!

برید تو ادامه مطلب بخونیدش...

راستی نظر یادتون نره ها!!!!!!!!!!!!!!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 14:14 |

مسابقه ی اطلاعات عمومی

 

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی دارد جایزه ی یک میلیو دلاری آن را ببرد.

سوالات

جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟

1.     116 سال

2.     99 سال

3.     100 سال

4.     105 سال

"او نمی تواند به سوال جواب بدهد."

 

کلاه های پاناما در چه کشوری تولید می شود؟

1.     برزیل

2.     شیلی

3.     پاناما

اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر دوخواست کمک می کنه...

 

روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟

1.     ژانویه

2.     سپتامبر

3.     اکتبر

4.     نوامبر

خب بقیه ی تماشاگران باید به دادش برسن...

 

اسم شاه جرج ششم چی بود؟

1.     ادر

2.     آلبرت

3.     جرج

4.     مانوئل

این بار هم شرکت کننده،دومانده تقاضای کمک می کند.

 

نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

1.     قناری

2.     کانگورو

3.     توله سگ

4.     موش

در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف می ده!!!

جوابها رو در ادامه ی مطلب بخونید....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:39 |

این متن یه داستان عشقولانه است

حتما بخونید خیلی قشنگ بید!!!

یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.  

  آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. 

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» 

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. 

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد:    ((  منتظر دندانهــــــا  )) !!!

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 21:26 |

 

امتحان دشوار!

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

این هم یک عکس از دانشجویان موفق

یه وقت فکر نکنین دارن تقلب می کننا! نه ...فقط مشورت می کنن!!!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:19 |

سلام دوستای گلم

شب یلدا و عید قربان رو بهتون تبریک می گم.

این متن رو به مناسبت شب لدا براتون نوشتم.البته منبعش سایت آفتاب هستش.

 

 

 

نگاهی به شب یلدا

ماه دلداده ی مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارندکه زمان کار ماه شب است ومهر روزها بر می آید. ماه برآن است که سحرگاه راه بر مهر ببندد وبا او در آمیزد اما همیشه خواب در می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست.سرانجام ماه تدبیری می اندیشد وستاره ای را اجیر می کند ، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد وعاقبت نیمه شبی ستاره ، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد.

ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و همر دیر بر می آید و این شب یلدا نام می گیرد.

از آن زمان مهر و ماه هر سال  تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند وسیاه و طولانی است که همانا شب یلداست.

یلدا در اسطوره ها و افسانه های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در خرم روز مکرر می شود.

در زمان ابوریحان بیرونی به دی ماه ،خور ماه (خورشید ماه) نیز می گفتند که نخستین روز آن خرم روز نام داشت ماهی بو که در آن آئین های بسیاری برگزار می شد.

از آنجا که خرم روزنخستین روز دی ماه، بلند ترین شب سال را پشت سردارد پیوند آن با خورشید معنایی ژرف می یابد. از پس بلندترین شب سال که یلدا نامیده می شود خورشید از نو زاده می شود و طبیعت دوباره آهنگ زندگی ، ساز می کندو خرمی ، جهان را فرا می گیرد.

 

از آنچه که از منابع و متون کهن برمی آید یلدا زاد روز ایزد مهر یا میترا است.ایزدی که در کیش میترائیسم پرستش می شد.و این دین یکی از تاثیر گذارترین مذاهبی بود که نخست در شرق و بعدها در غرب و در دین مسیحیت رد پای بسیاری از خود به جای گذاشت.

ریشه ی کلمه ی یلدا در زبان سربانی است و به معنای تولد یا میلاد است.در برخی منابع آمده است که پس مسیحی شدن رومیان،300سال پس از تولد عیسی مسیح،کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز مسیح پذیرفت، زیرا زمان دقیق تولد وی معلوم نبود. درواقع یلدا یک جشن آریایی است وپیروان میترائیسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می کرده اند.

وقتی میترائیسم از تمدن ایران باستان به سایر نقاط جهان منتقل شد در روم و بسیاری از کشورهای اروپایی روز 21 دسامبر به عنوان تولد میترا جشن گرفته می شد ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباه محاسباتی ، این روز به 25 دسامبر منتقل شدو از سوی میسحیان به عنوان روز کریسمس جشن گرفته شد. از این رو است که تا امروز بابانوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر می شودو درخت سرو و ستاره ی بالای آن هم یادگار ی از کیش مهر است.

 

یکی از آئین های شب یلدا فال با دیوان حافظ است . مردم دیوان اشعار لسان الغیب را با نیت بهروزی و شادکامی می گشایند و فال دل خویش از او طلب می کنند. در برخی نقاط دیگر ایران نیز شاهنامه خوانی رواج دارد . نقل خاطرات و قصه گویی مادربزرگ ها وپدر بزرگ ها نیز یکی از مواردی است که یلدا را برای خانواده ی ایرانی دلپذیرتر می کند اما همه ی اینها ترفندهایی است  تا خانواده ها گرد یکدیگر جمع شوند و بلندترین شب سال را با یکدیگر سحر کنند.

در سراسر ایران زمین جایی را نمی یابید که خوردن هندوانه در شب یلدا جزو آداب و رسوم آن نباشد در نقاط مختلف ایران ،انواع تنقلات وخوراکی ها به تبع محیط وسبک زندگی مردم منطقه مصرف می شود اما هندوانه هیچگاه از قلم نمی افتد. زیرا عده ی زیادی اعتقاد دارند که اگر مقدار زیادی هندوانه در شب چله بخورند در سراسر چله ی بزرگ و کوچک یعنی زمستانی که در پیش دارند سرما و بیماری بر آنها غلبه نخواهد کرد.

مردم شیراز (شهرخودم) در شب یلدا به شب زنده داری می پردازندو بعضی نیز بسیاری از دوستان و بستگان خود را دعوت می کنند.

آنها در این شب سفره ای می گسترانند که بی شباهت به سفرهی هفت سین نوروز نیست و در آن آئینه و قاب عکس حضرت علی(ع) را جای می دهند. انواع و اقسام آجیل و تنقلاتی چون نخودچی(یاد مینا افتادم)، کشمس ، حلوا شکری ، رنگینک و خرماو میوه هایی چون انار، به و بخصوص هندوانه  خوراکی های مخصوص این شب را تشکیل می دهند.

در آذربایجان(یاشاسین!) مردم ، هندوانه  ی چله (چیله قارپوزی) می خورند و باور دارند با خوردن هندوانه لرز و سوز و سرما به تن آنها تاثیری ندارد.

در اردبیل رسم است که مردم چله ی بزرگ را قسم می دهد که زیاد سخت نگیرد و معمولا گندم برشته (قورقا)  و هندوانه و سبزه و مغزگردو نخودچی وکشمش می خورند.

در گیلان هندوانه را حتما فراهم می کنند و معتقدندکه هر کس در شب چله هندوانه بخورد در تابستان احساس تشنگی نمی کند و در زمستان سرما را حس نخواهد کرد.

آوکونوس یکی دیگر از میوه هایی است که در این منطقه در شب یلدا رواج دارد وبه روش خاصی تهیه می شود.در فصل پائیز ازگیل خام را در خمره می ریزند،خمره را پر از آب می کنند و کمی نمک هم به آن اضافه می کنند و در خم را می بندند و در گوشه ای خارج از هوای گرم اطاق می گذارند

ازگیل سفت وخامپس از مدتی پخته و آبدار و خوشمزه شده ،آماده ی خوردن می شود.

خب دیگه من همین قد بلد بودم

شما هم اگه از مراسم شهرهای دیگه خبر دارین حتما در موردش تو کامنت ها برام بنویسین...............

 ***************************************************

اینم آپ شهره

یلدا!

 

یلدا یعنی نوری که از چشم پیرزنی کوته قامت و خمیده به آسمان میرود.

یلدا یعنی پیرزنی که تمام وجودش را جمع می کند در سرانگشتانش تا تا تا تا بتواند هر آنچه را تهیه کرده به خانه اش برساند و از آن پس به انتظار بنشیند..انتظاری سنگین...

یلدا بزرگ است،به اندازه ی قلب پیرزن ...شاید ماههاست به انتظار نشسته.

 

یلدا یعنی پدربزرگم،که هر وقت می بینمش،خدا در چشمانش می درخشد.

 

یلدا یعنی لبخند عشق بر لبان مادربزرگ....

 

یلدا یعنی من،تو،آن ها ،پدرم،مادرم،برادرانم....عزیزانم...یعنی همه حتی آن پسرک که سر چهارراه روزنامه می فروشد.

 

یلدا یعنی زمانی که کودک خود را در آغوش گرفته ای،به پسرک هندوانه فروش هم لبخند بزنی.

یعنی حداقل عشق را از هم دریغ نکنیم..

 

یلدا یعنی اگر دلت گرفت..شانه های پدربزرگ به انتظارت نشسته..

یلدا یعنی بخند..

 

یلدا یعنی پیرزن که در چشمانم نگاهش را چرخاندو با همان گفت: دقیقه ای برای من باش...

یلدا یعنی دستان زمخت پیرزن که در دستانم گره خورد از عطش محبت....

یلدا یعنی بنشین کنارم...برایت حرف دارم...

 

کیست که می گوید یلدا زیباست...

مطمئنم نه آن پدر است،که سر به زیر، در پشت در خانه ایستاده تا چراغ ها خاموش شود و آرام داخل شود...

نه آن پسرک که هر چه را آن روز بدست آورده باید برای مادر بیمارش خرج کند...

و نه آن پیرزن که فردا هم منتظر است..

 

اما یلدا برای من زیباست...

شکرانه اش؟؟؟؟

 

زمستان آمد ...آمد...آمد...می رود.. خیلی زود...

زمان میگذرد...

شاید دیگر سال دیگر نباشم...

زمان را باید غنیمت شمرد...

باید رفت...خندید...فهمید...عشق ورزید...

باید لحظه ها را چشید...

شاید آخرین باشد.

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 11:20 |

سلام به دوستای گلم

من این مطلب رو خیلی وقت پیش یه جا خونده بودم و بالاخره هم پیداش کردم.خیلیهاتون ممکنه قبلا خونده باشینش ولی دوباره خوندنش خالی از لطف نیست...

فرض کنيد...

 

به شما،

 (انسان ساده/معمولی/ بازاری/دانشمند/محقق/سياسی/دانشجو)

 اين امکان را مي دهند که

يک رييس برای دنيا انتخاب کنيد که بتواند

دنيا را به بهترين وجه رهبری کرده، صلح، ترقی

و خوشبختی برای بشريت به ارمغان بياورد.

بين اين سه داوطلب کدام را انتخاب مي کنيد؟

قبلش يک سئوال دارم؟!

شما مشاور و مددکار اجتماعی هستيد...

زن حامله ای مي شناسید که هشت فرزند دارد.

سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور و يکی عقب مانده هستند.

در ضمن اين خانم خود مبتلا به مرض مهلک سيفيليس است.

از شما مشورت مي خواهد که آيا سقط جنين بکند يا خير...

با تجارب زندگی که داريد به ايشان چه پيشنهاد مي کنيد؟


خواهيد گفت کورتاژ کند؟

فعلا برويم سراغ سه نامزد رياست بر جهان

شخص اول

او با سياستمداران رشوه خوار و بدنام کار مي کند،

از فالگير، غيب گو و منجم مشورت مي گيرد.

در کنار زنش دو معشوقه دارد. شديدا سيگاری بوده

و روزی هم ده ليوان مشروب (مارتينی) مي خورد.

 

شخص دوم

از دو محل کار اخراج شده، تا ساعت 12 ظهر ميخوابد، در مدرسه چند بار رفوزه شده.

در زمان جوانی ترياک ميکشيده و تحصيلات آنچنانی ندارد.

 ايشان روزی هم يک بطر ويسکی ميخورد، بی تحرک و چاق است.

 

شخص سوم

دولت کشورش به ايشان مدال شجاعت داده. گياه خوار بوده و دارای سلامتی

کامل است. به سيگار و مشروب اکيدا دست نمي زند

و در گذشته هيچگونه رسوايي ببار نياورده.

به چه کسی رای مي دهيد؟

کانديد اول: فرانکلين روزولت

 

 

 

کانديد دوم: وينستون چرچيل

 

 

 

 

کانديد سوم: آدولف هيتلر

 

 

 

چه درسی مي گيريم؟

راستی خانم حامله فراموش نشود!

اگر به آن خانم پيشنهاد سقط جنين داديد

همان بس که

لودويگ فان بتهوون را

به كشتن داديد!

 

پس چه درسی گرفتيم؟

 

پيش داوری

خوراک روزمره ما انسانها...

از بزرگترين

اشتباهات بشر است!

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 16:57 |

سلام

چیطور هستید خوب هستید درسلامتیه کامل به سر می برید؟ها؟  

این متن خاطرات یک بچه ی نفهم است که از خود ول کرده!

قلم بر قلب سفید کاغذ می‌گذارم و فشار می‌دهم تا انشایم آغاز شود.

سال گذشته سال بسیار خوب و پربرکتی می‌باشد. در سال گذشته پسرخاله‌ام زیر تریلی 18 چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شرکت کردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاک‌بازی کردیم و من هر چی گشتم نتوانستم پسرخاله‌ام را پیدا کنم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون بی‌دلیل!

من در سال گذشته خیلی درس خواندم ولی نتوانستم در کنکور قبول شوم و پدرم مرا به مکانیکی فرستاد تا کار کنم. اما اوستای من هر روز من را با زنجیرِ چرخ می‌زد و گاهی مواقع که خیلی عصبانی می‌شد، من را به زمین می‌بست و دو سه بار با ماشین یکی از مشتری‌ها از روی من رد میشد.

من خیلی در کارهای خانه به مادرم کمک می‌کنم. مادرم مرا در سال گذشته خیلی دوست می‌داشت و مرا خیلی ماچ می‌کند، ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشپزخانه می‌گذاشت.

در سال گذشته خواهرم و شوهرخواهرم بیشتر از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسیار حامله است و پدرم می‌گوید یا پسر است یا دوقلو.

پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می‌کشد و مادرم خیلی ناراحت است و هی به من می‌گوید : "کپی اوغلی"(پدر سوخته)، ولی من نمی‌دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می‌دهد، پدرم عصبانی می‌شود!

در سال گذشته ما به عید دیدنی رفتیم و من حدوداً خیلی عیدی جمع کرده‌ام، ولی برادرم همه آنها را از من گرفت و آنتن ماهواره خرید که خیلی بدآموزی دارد و من نگاه نمی‌کنم ولی برادرم از صبح تا شب شوهای بی‌ناموسی نگاه می‌کند و بشکن می‌زند.

در سال گذشته برادرم یک شغل جدید پیدا کرده است و می‌گوید هر روز 800 - 900 تا آدم زیر دستش هستند. از کارش راضیه، هر روز صبح می‌رود بهشت زهرا چمنهای اونجا رو کوتاه می‌کند و شب برمی‌گردد.

در سال گذشته ما به شام حاج‌آقافریبرز که تازه از سفر حج آمده بود، دعوت شدیم. برای اینکه غذاهای مانده حرام نشود مادرم یک قابلمه از میزبانان گرفت و آنرا چند بار از برنج پر کرد، آخر هر وقت قابلمه پر می‌شد مادرم با فشار دست جای خالی برای برنج باز می‌کرد. البته در دفعه‌های آخر از پا هم کمک می‌گرفت. خواهرم هم هر چی خورشت و سالاد و دسر و ژله و نوشابه بود در یک کیسه ریخت. اما موقع رسیدن به خانه خودمان متوجه شدیم که کیسه سولاخ بوده و نوشابه‌ها و تعدادی از برگهای کاهو از کیسه خارج شده و حیف گشته‌اند. پدرم هم خیلی ناراحت شد که چه همسایه خسیس و گدایی در مجاور منزل خود داریم.

پدرم در سال گذشته رژیم گرفته است و هر شب با دوستهایش آب و ماست و خیار می‌خورند و می‌خندند، گاهی وقتها هم آب با چیپس و ماست موسیر.

در سال گذشته ما خانه خود را عوض کردیم و به یک خانه بزرگتر نقل مکان کردیم. پدرم هم زرنگی کرد و شماره پلاک خانه قبلی را آورده و به خانه جدید نصب کرده که دوستان و فامیل اگر خواستند به خانه ما بیان، به همان آدرس قبلی تشریف بیاورند.

در سال گذشته پدرم عید نوروز ما را به شمال برده است. این بهترین مسافرتی است که پدرم ما را آورده است چون قبل از این هیچ وقت ما را به مسافرت نبرده بود. در راه شمال به ما خیلی خوش گذشت و ما در راه خیلی چپ کردیم. پدرم می‌گفت : من می‌پیچم ولی نمی‌دانم چرا جاده نمی‌پیچه !

خواهرم یک بار دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد تا پوست‌تخمه‌هایش را بریزد و یک ترانزیت از کنار ماشین ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شد و ما خیلی خندیدیم.

برای ناهار به اکبرجوجه رفتیم. البته من خود اکبرآقا را ندیدم ولی پدرم که او را دیده است می‌گوید خیلی جوجه است. من خیلی نوشابه خوردم و پدرم یک گوشه نگه داشت تا من با خیال راحت دستشویی کنم به طبیعت، حتماً یکبار امتحان کنید چون لذت غریبی به آدم دست می‌دهد که غیر قابل توصیف است. در جاده خیلی برف آمده بود و ما برف‌بازی کردیم. من با گلوله برف به پس کله برادرم زدم و او عصبانی شد و دست مرا لای در ماشین گذاشت و در ماشین را محکم بست. خوشبختانه دست من طوری نشد و فقط 4 انگشت آن از بیخ کنده شد.

ما به متل قو رفتیم و حتی سر یک میز نشستیم و پدرم قلیون و چایی سفارش داد. پدرم خیلی قشنگ قلیون می‌کشد ولی برادرم عادت دارد نوشابه را با آب قاطی کند. کنار ما چندتا جوان سوسول که من نمی‌توانم تشخیص بدهم پسر هستند یا دختر، نشسته‌اند و آواز می‌خوانند:

میخوام برم زن بگیرم ***...

و هی به چند دختر جوان که روی تخت روبرو نشسته‌اند علم و اشاره می‌کنند.

پدرم با این شعر خیلی حال می‌کند ولی مادرم عصبانی می‌شود و با پارچ آب محکم به صورت خواهرم می‌کوبد.

ما 13 را در همان جا در کردیم و البته برادرم خیلی بیشتر از ما در کرد.

هنگام برگشتن ماشین ما خراب شد و مجبور شدیم با قطار برگردیم. من در کوپه بسیار خواهرم را عصبانی کردم و او برای تنبیه، من را روی تخت خواباند و تخت را با سرعت بست و من ناچار تا صبح همانگونه خوابیدم.

برادرم تازگیها کمی تا قسمتی مشکوک به دختر همسایمان نگاه میکند و پدرم هم می‌گوید که وقت زن‌گرفتنش است ولی مادرم می گوید زود است، آخر برادرم فقط 36 سالش است و به نظر من به درد دختر همسایمان که پس‌فردا تولد 6 سالگی اوست نمی‌خورد.

راستی یادم رفت بگویم که در سال گذشته به ما خیلی خوش می‌گذرد و من خیلی کتک خوردم.

این بود انشای من !

الان می دونم قیافه ی همتون این شلکی شده

امیدوارم همیشه همینطوری باشین!

 

بیدرود

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 21:10 |

                                                  رزم رستم و ویروس

 

کنون رزم ویروس و رستم شنو .................. دگرها شنیدستی این هم شنو
که اسفنديارش يکی ديسک داد ..................... بگفتا به رستم که ای نيکزاد
در اين ديسک باشد يکی فايل ناب ................. که بگرفتم از سايت افراسياب
چنين گفت رستم به اسفنديار
.................... که من گشنمه نون سنگک بيار
جوابش چنين داد خندان طرف .............. که من نون سنگک ندارم به کف
برو حال ميکن بدين ديسک ، هان ................ که هم نون . هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانه اش
......................... شتابان به ديدار رايانه اش
چو آمد به نزد مينی tower اش ........................... بزد ضربه بر دکمه پاورش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت .............. مر آن ديسک را در درايوش نهاد
نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت
........... يکی ليست از root ديسکت گرفت
در آن ديسک ديدش يکی فايل بود ............... بزد Enter آنجا و اجرا نمود
کز آن يک demo شد پس از آن عيان ............ ابا فيلم و موزيک و شرح و بيان
به ناگه چنان سيستمش کرد هنگ
...... که رستم در آن مانده مبهوت و منگ
چو رستم دگرباره ریست نمود ........... همی کرد هنگ و همان شد که بود
تهمتن کلافه شد و داد زد .......................... ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود
.................... بيامد که ليسانس رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشکلش .......... وز آن ديسک و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قيچی و ريش .............. يکی ديسک Bootable آورد پيش
يکی
toolkit اندر آن ديسک بود ...................... برآورد آن را و اجرا نمود
همی گشت hard , toolkit اندرش ............. چو کودک که گردد پی مادرش
به ناگه يکی رمز ويروس يافت .................. پی حذف امضای ايشان شتافت
چو ويروس را نيک بشناختش
.................. مر از Boot Sector برانداختش
يکی ضربه زد بر سرش toolkit ................ که هر بايت آن گشت ۸۰ بيت
به خاک اندر افکند ويروس را ................. تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمنه با شوهرش
............. که اين بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خريت نکن ............................ ز رايانه اصلا تو صحبت نکن
قسم خورد رستم به پروردگار ............... نگيرد دگر ديسک از اسفنديار

 

 

اگه نظر ندین ممکنه ...

                                   ß

              

                                                  خلاصه از ما گفتن...

  

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 13:26 |

چند تا سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مي دونيد چرا ناپلئون هميشه از كمر بند قرمز استفاده ميكرده

 

 و اين كه حكمت كمربند ناپلئون چيست ، اين سوال براي

 

خيليها پيش اومده و جواب آن فقط يك جمله است :

 

 از كمربندقرمز استفاده ميكرده تا از افتادن شلوارش جلوگيري كنه!

 

چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو مي‌گذارن؟

 

 چون كار از محكم‌كاري عيب نمي‌كنه!

 

آخرين دنداني كه در دهان ديده مي‌شه اسمش چیه؟

 

 دندان مصنوعي!

 

چطور مي‌شود چهارنفر زير يك چتر بايستن و خيس نشن؟

 

 وقتي هوا آفتابي باشه اين كار رو انجام دن!

اگر سر پرگار گيج بره چی مي‌كشه؟

بيضي!

چرا لك‌لك موقع خواب يك پايش رو بالا مي‌گيره؟

 چون اگر هر دو رو بالابگيره، می افته!

چرا دود از دودكش بالا مي‌ره؟

 چون ظاهرا چاره ی ديگه ي نداره!

شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیه ؟

هر دو تاشونو دير كشيدن بيرون!

فرق باطری با مرد چيه ؟

باطری اقلا يک قطب مثبت داره ولی مرد هيچ چيز مثبتی نداره

اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟

 طلاق!!!

چطوري زير دريايی بعضيها رو غرق مي‌کنن؟

يه غواص ميره در می‌زنه ، بعدشم فرار می کنه  می ره!

خط وسط قرص براي چيه؟

 براي اينكه اگه با آب نرفت پايين با پيچ‌گوشتي بره!

اگه يه نقطه آبي روي ديوار ديديد كه حركت مي‌كنه چيه؟

 مورچه‌اي كه شلوار لي پوشیده!

چرا بعضيها با دو دستشون دست مي‌دن؟

 

چون فرق دست راست و چپشونو بلد نيستند!

 

چرا فيل از «سوراخ سوزن» رد نمي‌شه؟

 

براي اينكه ته دمش «گره» داره!

اگه گفتین یک فیل بره بالای درخت چی میشه؟

یک فیل از زمین کم میشه!

اگه سه تا فیل بره بالای درخت چی میشه؟

درخت میشکنه چون خیلی دیگه سنگین میشه!

حالا یک فیل چطوری میتونه از رو درخت بیاد پائین؟

سوار یک برگ میشه میاد پائین!

چطور میشه که یک برگ بیفته روی یک سوسمار و سوسمار له بشه؟

همون برگی میفته که فیله سوارش شده بود!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 17:39 |

 

 

۷ آبان ماه مطابق با بيست و نهم اكتبر روز جهاني كوروش (سايرس دي) نام گذاري شده است كه از دير باز پارسيان، يهوديان، دوستداران حقوق بشر و هواداران اداره جهان به صورت ملل مشترك المنافع آن را گرامي مي دارند و رعايت مي كنند.
اين روز به مناسبت تكميل تصرف امپراتوري بابل به دست ارتش ايران (
اكتبر سال ۵۳۹ پيش از ميلاد) و پايان دوران ستمگري در دنياي باستان برقرار شده است . ۲۵۴۴ سال پيش در همين ماه اعلاميه تاريخي كوروش بزرگ در زمينه حقوق افراد و ملل انتشار يافته بود كه نخستين سنگ بناي يك دولت مشترك المنافع جهاني و هر سازمان بين المللي بشمار مي آيد.

 

 

 

 

منشور کورش بزرگ (اولین اعلامیه حقوق بشر)

 


اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 20:32 |

 

سلام به همه ....

من بالاخره اومدم.

بازم ممنونم از هنگامه به خاطر این همه پست قشنگ.

راستی بچه ها شما هیینگامه رو ندیدین؟؟؟

نظیرو چطور؟؟؟

یوها ها ها ها

کتک می خوریم!!

 

!!!!!!بد شانسی!!!!!!!!

 

اگه یه بار همه 20واحد رو توی یه ترم افتادین !......... بی خیالش

اگه شما رو با نمره
11.99
مشروط كردن !.........خوب شده دیگه

اگه استاد می خواد به جای آقا بهتون بگه
خانوم
!.........بگه

اگه یه دفعه هارد 60گیگابایت شما هاپولی هاپو شده!.........پیش میاد دیگه

اگه سر مراسم خواستگاری،همونجا،عروس خانوم گفت نه!.........ایشاالله خوشبخت بشه

اگه آمریكا یه موشك اتمی تنظیم كرده درست روی خونه شما
!.........مسئله ای نیست

اگه صبح اول مهر بجای ساعت 6،ساعت 7 رفتین سر كار !.........دقیقا" رفتین سر كار

اگه كفشی رو كه امروز واكس زدین رو همه لگد می كنن !.........تعجبی نداره

اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسی دعوت شدین !.........مباركه،عروسی رو كه نمی شه نرفت

اگه کار شما به جایی رسیده كه
خودتون به خودتون ایمیل می زنین
!.........اینجوری هم یه صفایی داره

اگه توی انتخاب واحد به شما 13واحد بیشتر نرسیده !.........حتما" حكمتی توی اون بوده

اگه بعد از 3ساعت چت كردن یادتون اومد كه با اینترنت ساعت 500تومن وصل شده بودین !.........مهم نیست

اگه شمعهای كیك تولد شما رو بقیه فوت كردن !.........لبخند بزنین

اگه ماشینتون جلوی یه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچر گیری بلد نبودین !.........خودتون رو نبازین

اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدین
یكی پشت سرتون وایساده !.........عیبی نداره بابا

اگه بغل دستی شما سر كلاس كه اتفاقا" كنار شما ردیف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توی دماغش فرو كرد،شش دور بپیچوند، بعد با یه حالت دورانی بیرون آورد،خوب بهش نگاه كرد و بعد خیلی آروم زیر میز كلاس دستش رو پاك كرد !.........نه

 !این یكی رو شرمنده . آدمیزاد هم یه تحملی داره .

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 1:13 |
nimroo!

طرز تهیه ی نیمرو!

 

دخترها:
1- توي ماهيتابه روغن ميريزن
2- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
3- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
4- چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها:
1- توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
2- توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
3- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
4- توي ماهيتابه روغن ميريزن
5- توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
6- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
7- چند تا فحش ميدن
8- دنبال كبريت ميگردن
9- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
10- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!)
11- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
12- تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
13- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
14- ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
15- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
16- روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
17- تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
18- دنبال نمكدون ميگردن
19- نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
20- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
21- نمكدون رو پر از نمك ميكنن
22- صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
23- نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
24- بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
25- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
26- توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
27- با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
28- صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
29- سريع برميگردن توي آشپزخونه
30- تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
31- ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
32- دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
33- قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
34- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
35- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
36- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
37- ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
38- روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
39- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
40- نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
41- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
42- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
43- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
44- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
45- نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

 

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 14:22 |

 

سلام دوستای خوبم!

ممنون از لطف همتون که بهم سر می زنید و با نظراتتون منو دلگرم می کنید.

نماز روزه هاتونم قبول باشه.

جشن مهرگان رو پیشاپیش بهتون تبریک می گم.

مطلب پایین هم مربوط به همین جشن باستانی می شه.

فقط یه راهنماییه کوچیک: چون مطلب خیلی زیاده نصفش رو تو ادامه مطلب گذاشتم.

بخش اول که تو همین صفحه می خونید مربوط به نقل قولهایی هستش که از افراد معروف در کتابهای معتبر(تقریبا معتبر) در مورد این جشن نوشته شده. بخش دوم هم مربوط به خود جشن و نوع برگزاری و نقشش در ادبیات و موسیقی ماست.

امیدوارم به دردتون بخوره و به اطلاعاتتون در مورد فرهنگمون اضافه کنه.

پس با هم می خوانیم......................

 

 

 

 

مهر روز از مهرماه برابر با شانزدهم مهرماه در گاهشماری ایرانی

"می­ستاییم مهرِ دارنده­ی دشت­های پهناور را،
او که به همه­ی سرزمین­های ایرانی،
خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی می­بخشد."
»اوستا - مهریَشت«

» جشن مهرگان« که در گذشته آن­را» میتراکانا یا متراکانا (Metrakana) « می­نامیدند و در نخستین روز از پاییز برگزار می­شد(1)، پس از نوروز بزرگ­ترین جشن ایرانی و هندی است در ستایش ایزد »میثرَه« یا» میترا« و بعدها» مهر« که از مهرروز آغاز شده تا رام روز به اندازه­ی شش روز ادامه دارد.

 

                                                   

                                                  

                                                    سنگ‌‌نگاره­ی میترا
                                                در نمرود داغ، آناتولی خاوری

                                                     سده یکم
پیش از میلاد

»مهریشت« نام بخش بزرگی در اوستا است که در بزرگداشت و ستایش این ایزد بزرگ و کهن ایرانی سروده شده است. مهر یشت، دهمین یشت اوستا است و همچون فروردین یشت، از کهن‌ترین بخش­های اوستا بشمار می‌آید. مهر یشت از نگاه اشاره‌های نجومی و باورهای کیهانی از مهم‌ترین و ناب‌ترین بخش‌های اوستا است و کهن‌ترین سند در باره­ی آگاهی ایرانیان از کروی بودن زمین، بند 95 همین یشت می­باشد. از مهر یشت تا به امروز 69 بند کهن و 77 بند افزوده شده از دوران ساسانیان، به جا مانده است.
روز آغاز جشن مهرگان، مهرگان همگانی (عامه) و روز انجام، مهرگان ویژه­(خاصه) نام دارد.
همان­طور که می­دانیم در گاهشماری باستانی ایران، سال به دو پاره (فصل) بخش می­شد، تابستان (هَمَ ( Hama" "هفت ماهه و زمستان  )زَیَنَ" Zayana"( پنج ماهه، که جشن نوروز جشن آغاز تابستان و مهرگان جشن آغاز زمستان بود و از این رو این دو جشن با هم برابری می­کرده­اند.

                                               

                                                

                                         برج رادکان - برج رادک خواجه نصیر توسی

آن­چنان كه ابوریحان بیرونی در «آثارالباقیه»‌ از زبان «سلمان فارسی» آورده است:(...ما در عهد زرتشتی بودن می‌گفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و فضل این دو روز بر روزهای دیگر مانند فضل یاقوت و زبرجد است بر جواهرهای دیگر ...)
در برهان قاطع« خلف تبریزی» نیز درباره­ی مهرگان می­خوانیم:
...» نام روز شانزدهم از هرماه و نام ماه هفتم از سال شمسی باشد و آن بودن آفتاب عالم تاب است در برج میزان که ابتدای فصل خزان است و نزد فارسیان بعد از جشن و عید نوروز که روز اول آمدن آفتاب است به برج حمل از این بزرگتر جشنی نمی­باشد و هم­چنان که نوروز را عامه و خاصه می­باشد، مهرگان را نیز عامه و خاصه است و تا شش روز تعظیم این جشن کنند. ابتدا از روز شانزدهم و آن را مهرگان عامه خوانند و انتها روز بیست و یکم و آن را مهرگان خاصه )روز جشن مُغان )خوانند و عجمان گویند که خدای تعالی زمین را در این روز گسترانید و اجساد را در این روز محل و مقر ارواح گردانید«

پیدایش مهرگان

پیشینه­ی جشن مهرگان به اندازه­ی قدمت ايزدش، میترا است و تا آن­جا كه بن نوشت­های موجود نشان می‌دهند، اين جشن دست كم از دوران فريدون پیشدادی آغاز شده است که شاهنامه­ی فردوسی به روشنی به پیدایش اين جشن در دوران پادشاهی فريدون اشاره كرده است:

فریدون چو شد بر جهان كامکار              ندانست جز خویشتن شهریار

به رســم کیان تاج و تخت مهی                  بیاراست با کاخ شاهنشهی

به روز خجسته ســر مهر ماه                  به سر برنهاد آن كیانی كلاه

زمانه بی اندوه گشـت از بدی                   گرفتند هر کــس ره بـخردی

دل  از  داوری­هـا بپرداخـتـنـد                  به آیین یکی جشن نو ساختند

نـشـسـتـنـد  فرزانگان  شادكام                  گـرفتند هـر یک ز ياقوت جام

می روشن و چهره ی شاه نو                جهان نو ز داد از سرِ ماه نو

بـفـرمـود  تا  آتش  افـروخـتـنـد               همه عنبر و زعفران سوختند

پـرسـتـیـدن مهرگان دیـن اوسـت              تن‌آسانی و خوردن آیین اوست

كنون  یادگارست  ازو  ماه  مهر          به كوش و به رنج ایچ منمای چهر

ابوریحان بیرونی نیز می‌آورد:
...» در روز مهرگان فرشتگان به یاری كاوه­ی آهنگر شتافتند و فریدون به تخت شاهی نشست و ضحاك را در كوه دماوند زندانی كرد و مردمان را از گزند او برهانید...» 
و تاریخ نگار دیگری به نام «ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی» که در سال 444 هجری کتاب «زین­الاخبار» را نگاشته از جشن­های ایران باستان بخشی را آورده است و درباره­ی مهرگان می­گوید:
«این روز مهرگان باشد و نام روز و ماه همراهند و چنین گویند که اندر این روز آفریدون بر بیوراسب که او را ضحاک گویند، پیروز شد و او را اسیر کرد و او را بست و به دماوند برد و در آن­جا وی را زندانی کرد. مهرگان بزرگ و برخی از مغان چنین گویند که این پیروزی فریدون بر بیوراسب، رام روز بوده است و زرتشت که مغان او را به پیامبری دارند، ایشان را فرموده است، بزرگ داشتن این روز و روز نوروز را.»
گویا تاریخ‌نویسان، شاعران و نویسندگان هم‌پیمان گشته‌اند تا از پیدایش مهرگان گزارش‌های یكسانی ارائه دهند.
«اسدی توسی» نیز در گرشاسب‌نامه از چرایی پیدایش مهرگان گزارش می‌دهد:

فریدون فرخ به گرز نبرد                      ز ضحاك تازی برآورد گرد

چو در برج شاهین شد از خوشه مهر             نشست او به شاهی سر ماه مهر

و باز هم «بیرونی» در التفهیم می‌نویسد:
«مهرگان شانزدهمین روز از مهرماه و نامش مهر، اندرین روز، آفریدون ظفر یافت بر بیورسب جادو، آنكه معروف است به ضحاك و به كوه دماوند بازداشت و روزها كه سپس مهرگان است همه جشنند، بر كردار آن­چه از پس نوروز بُوَد...»
گزارش خلف تبریزی درباره­ی پیدایش مهرگان نیز این­چنین است:
«... و دراین روز ملایکه یاری و ممدکاری کاوه آهنگر کردند و فریدون در این روز برتخت شاهی نشست و در این روز ضحاک را گرفته به کوه دماوند فرستاد که در بند کنند و مردمان به سبب این مقدمه جشنی عظیم کردند و عید نمودند و بعد از آن حکام را مهر و محبت به رعایا به هم رسید و چون مهرگان به معنی محبت پیوستن است بنابراین بدین نام موسوم گشت ...»
دكتر «محمود روح‌الامینی» به نقل از آثارالباقیه­ی بیرونی می‌نویسد:
«... و برخی مهرگان را بر نوروز برتری داده‌اند چنان‌كه پاییز را بر بهار برتری داده‌اند و تكیه‌گاه ایشان اینست كه «اسكندر» از «ارسطو» پرسید كه كدام­یك از این دو فصل بهتر است ؟ ارسطو گفت پادشاها در بهار حشرات و هوام آغاز می‌كند كه نشو یابند، و در پاییز آغاز ذهاب آن­هاست، پس پاییز از بهار بهتر است...»
و حتی بیرونی كه به سخت‌كوشی و پركاری نامدار است گویا بایسته‌ی خویش می‌داند كه در مهرگان و نوروز بیاساید، آن­گونه كه «شهروزی» در مورد وی می‌گوید:
«... دست و چشم و فكر او هیچ‌گاه از عمل بازنماند، مگر به روز نوروز و مهرگان.»
در نظم و نثر پارسی از روزگاران گذشته، درباره­ی جشن مهرگان گفت­وگو و اشاره بسیار شده است. پس از ساسانیان، در آن روزگاران پر آشوب که نابسامانی و پریشانی در ایران گسترش پیدا کرده بود، باز هم ایرانیان آیین­های گذشته و آدابشان را همچنان نگه می­داشتند و هنگامی که فرصتی به دست می­آوردند، این آداب و آیین­ها به آشکاری و روشنی و فر و شکوه برگزار می­شد و هنگامی که سختگیری تازیان در این­باره آغاز می­شد، ایرانیان به گونه­های پنهان آیین­های خود را برگزار می­کردند. سرانجام به انگیزه اهلیت این آیین­ها، شایان نگرش بود و پذیرا شدن یا زیر همان عنوان­ها و یا زیر سرپوش­ها و عنوان­هایی تازه­ مورد پذیرش و اقتباس تازیان یورشی و دشمنان ایران قرار می­گرفت. از آن جمله است جشن مهرگان. «رودکی» درباره­ی مهرگان چنین سروده است:

ملکا جشن مهرگان آمــــد       جشن شاهان و خسروان آمــد

جز به جای ملهم و خرگاه      بـــدل بــاغ و بـــوسـتـان آمـــد

مورد برجای سوسن آمـــد بــاز       می بر جای ارغوان آمــــد

تو جوانمرد و دولت تو جوان       می بر بخت تو جوان آمـد

«ابولفضل بیهقی» نیز شرح جشن مهرگان را در که در روزگار مسعود غزنوی برگزار می­شد در کتاب خود آورده است:
«...و روز دوشنبه دو روز مانده از ماه رمضان به جشن مهرگان بنشست و چندان نثارها و هدیه ها و طرف و ستور آورده بودند که از حد و اندازه بگذشت و سوری صاحب دیوان بی­اندازه چیزها فرستاده بود، نزدیک درش تا پیش آورد، همچنان نمایندگان بزرگان پیرامون چون خوارزمشاه آلتونتاش و امیر چغانیان و امیر گرگان و کشورهای قصدار، مکران و دیگران بسیار چیز آوردند و روزی با نام بگذشت»

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 20:36 |

شب شعر...

 

 

 

 

شنیدم از نیک مردی فقیر

                                که موشی پرید توی ظرف پنیر

اگرداری توعقل و دانش وهوش

                                   برو دیپلم بگیر فالوده بفروش

تو نیکی می کن و در دجله انداز

                           خودم شیرجه می رم درش میارم

هرچه از دوست می رسد نیکوست

                              آب شلغم بهتر از آب کدوست

ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود

                       آهسته در جیب بابام دست مامانم می رود

ما بدین ره نه پی حشمت جاه آمده ایم

                             آسمان یونجه نداشت از پی کاه آمده ایم

سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز

                                 مرد آنست که مشتش بزنی جم نخورد

کبوترباکبوتر باز با باز

                                گرفت مادرزنم ناگه مرا گاز

یکی از بزرگان اهل تمییز

                                از ترس زنش رفت زیر میز

بنی آدم اعضای یکدیگرند

                               سریک قران پول به هم می پرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

                                 جهنم،به اعضای دیگر چه کار         

تو کز محنت دیگران بی غمی

                             بخور جای من، جان من شلغمی

میازار موری که دانه کش است

                           که جدش در آمریکا هفت تیر کش است

درطواف شمع می گفت این سخن پروانه ای

                            سر پیچ سبقت مگیر جانا مگر دیوانه ای؟

دوش دیدم که ملائک در می خانه زدند

                                  سر هفت مرد کچل را فر شش ماهه زدند

یارب آن دلبر شیرین که سپردی به منش.

                                  از بس که ننر بود سپردم به ننش

 

 

بازم مثل همیشه نظر یادت نمی ره! مگه نه؟

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 20:22 |

*************************************************

50 راه ایجاد مزاحمت(قسمت آخر)

۴1. هنگام راه رفتن سعی کنید پشت کفش مردم رو با نوک کفشتون بزنید،هر چه بیشتر کفش مردم رو از پا در بیارید امتیاز بیشتری می گیرید.

۴2. توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

۴۳. شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين

۴4. توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين

۴5. توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين

۴6. سر پیچها و جاهایی که سبقت ممنوع هستش با سرعت 20 کیلومتر در ساعت حرکت کنین

۴۷. يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين

۴۸. توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده با صدای بلند بخونه

۴۹. چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين

۵0. ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

********************************************************   

نظر یادتون نره لطفا! گفتم لطفا

البته راهی جز نظر دادن نداری وگرنهاز ما گفتن

 

  

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 2:30 |

دانشگاه آزاد!

 

سپاس و ستایش دانشگاه آزاد را که ترکش موجب

 

 بی مدرکی است وبه کلاس اندرش مزید بی پولی.

 

هر ترمی که آغاز می شود موجب پرداخت زر است

 

و چون به پایان می رسد سبب ضرر.پس در هر سال

 

 دو ترم موجود و بر هر ترمی شهریه ای واجب از جیب

 

و جان که برآید کزعهده ی خرجش بدرآید!(به به )

 

 

 خوب این یه مقدمه بود تا بیشتر با دانشگاه آزاد آشناتون کنم!

 

این عکس پائین رو می بینید:

 

 

 

خوب می دونین!

با دیدن این سوتی یاد یکی از استادامون می افتم!

 

راستی طبق معمول:

                           نظر یادتون نره ها!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 0:52 |
 

نشان شیر و خورشید

نشان شیر و خورشید از روزگار کی خسرو و به بعد تا کنون جایی دیده نشده ،زیرا ممکن است که تیره های مغول،قره قربونلوو آق قربونلو و سربداران و تیموریان آن نشان را نادیده انگاشته باشند ولی در روزگار صفویان،شیروخورشیدیکی از نقشهای شناخته شده بوده وفراوان آن را به کار می برده اند،از اینجا روشن می شودکه نقش مزبور پیش از صفویان نیز وجود داشته است.همچون سکه های زمان پهلوی،خورشید نیم دایره و چسبیده به پشت شیر است. این تفاوت انگیزه ی آن است که صفویان،شیر و خورشید را یکسره از روی از روی سکه های کی خسرو بر نداشته اند ومیانجی هایی در میان بوده زیرا برای نیم دایره شدن خورشیدو چسبیدن آن به پشت شیر،جهتی جز این نمی توان پنداشت که در نتیجه ی شتابکاری و سهل انگاری نقاشان،کم کم بدین حال شده است.باید دانست که نقش شیر و خورشید در روزگار شاه عباس به کار نرفته است.

اما شاه تهماسب پسر شاه اسماعیل ، نگرش به نقش شیروخورشید داشته،این پادشاه می پنداشته که شیر و خورشید صورت طالع پادشاهی است و چون طالع خود او برج حمل (بره) بوده ،از این رو در سکه های مهمی که فلوس می نامیدند،خورشید را بر پشت بره نشانده است. از اینجا می توان انگاشت که جهت به کار نبردن شاه اسماعیل، شیروخورشید را نیز این پندار بوده،زیرا طالع او برج عقرب بوده و نمی خواسته خورشید را بر پشت کژدم بنشاند.

شاه عباس هرچه فولس نقش دار دارد،در همگی خورشید یا شیر است با آنکه طالع آن پادشاه برج سنبله بوده است.

نشان شیر و خورشید از روزگار کی خسرو و به بعد تا کنون جایی دیده نشده ،زیرا ممکن است که تیره های مغول،قره قربونلوو آق قربونلو و سربداران و تیموریان آن نشان را نادیده انگاشته باشند ولی در روزگار صفویان،شیروخورشیدیکی از نقشهای شناخته شده بوده وفراوان آن را به کار می برده اند،از اینجا روشن می شودکه نقش مزبور پیش از صفویان نیز وجود داشته است.همچون سکه های زمان پهلوی،خورشید نیم دایره و چسبیده به پشت شیر است. این تفاوت انگیزه ی آن است که صفویان،شیر و خورشید را یکسره از روی از روی سکه های کی خسرو بر نداشته اند ومیانجی هایی در میان بوده زیرا برای نیم دایره شدن خورشیدو چسبیدن آن به پشت شیر،جهتی جز این نمی توان پنداشت که در نتیجه ی شتابکاری و سهل انگاری نقاشان،کم کم بدین حال شده است.باید دانست که نقش شیر و خورشید در روزگار شاه عباس به کار نرفته است.

اما شاه تهماسب پسر شاه اسماعیل ، نگرش به نقش شیروخورشید داشته،این پادشاه می پنداشته که شیر و خورشید صورت طالع پادشاهی است و چون طالع خود او برج حمل (بره) بوده ،از این رو در سکه های مهمی که فلوس می نامیدند،خورشید را بر پشت بره نشانده است. از اینجا می توان انگاشت که جهت به کار نبردن شاه اسماعیل، شیروخورشید را نیز این پندار بوده،زیرا طالع او برج عقرب بوده و نمی خواسته خورشید را بر پشت کژدم بنشاند.

شاه عباس هرچه فولس نقش دار دارد،در همگی خورشید یا شیر است با آنکه طالع آن پادشاه برج سنبله بوده است.

 

 

 

از شاه عباس نقش های دیگری هم از شیر و یا شیر با گوزن و پیل و طاووس و مانند اینها بر فلوس در دست است، ولی شیروخورشید فراوان تر از همه است وشاید از اینجا نسبت پیدایش شیروخورشید رابه شاه مزبور می دهند که او باعث شهرت ورواج آن گردیده است.

پس از شاه اسماعیل هم تا واپسین صفویان، شیروخورشید در سکه ها معمول وشناخته شده بود. نشان شیروخورشید در دوره ی قاجاریه نشان رسمی ایران شد که در شکل های شیروخورشید،دگرگونی ها رخ داد.

در روزگار فتحعلی شاه و محمدشاه بر روی درفش ها دو نقش می نگاشتند؛ یکی شیروخورشید که شیر خوابیده بود ودیگری تیغ دو سر یا ذوالفقار و این دو نقش را بر روی دیوار های کوشک پادشاهی نیز می نگاشته اند. اززمان ناصرالدین شاه یک رشته فلوس هائی با نقش شیروخورشید پیدا شده که شیر خوابیده ولی از هر حیث مانند شیر از نشانه های پس از آن است ولی در یک رشته فلوس های دیگر که چند سال پس از آن فلوس ها در 1284 خورشیدی و زده شده ناگهان شیر به پا خاسته و برای نخستین بار شمشیر به دست گرفته است.

از اینجا پیداست که شمشیر به دست گرفتن شیر از سال1280و یا همان حدود است ونشان رسمی شیروخورشید هم از همان زمان آغاز گردیده است. تفاوت بزرگ دیگر شیروخورشیدهای زمان ناصرالدین شاه با شیروخورشید های پیشین خود این است که شیرهای زمان ناصرالدین شاه به بعد یالدار است در حالیکه در نقشهای پیشین شیر بی یال بوده است. شیر یالداراز روی نقشهای اروپائی درست شده است.

در زمان پهلوی نیز این نشان(شیریالدار و خورشیدنیمدایره وشمشیر) همچنان در پرچم به کار می رفته و نشان رسمی ایران بوده است. اما در قانون مشروطه تنها از شیروخورشید به عنوان نشان رسمی پرچم یاد شده است. (دو خط آخر رو خودم به متن اضافه کردم )

منبع:سایت آفتاب

امیدوارم تونسته باشم کمی به اطلاعاتتون اضافه کنم!

پس فعلا تا آپ بعدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

                                                      

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 10:38 |

!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

50 راه ایجاد مزاحمت(قسمت چهارم)

31)ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين

32) توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين

33) هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره!)

34) حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين

35) نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين

36) دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين

37) عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

38) پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين

39) با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين

40) شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين

 

        نظر یادت نره!    البته عواقبش با خودته

!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:25 |

50 راه ایجاد مزاحمت( قسمت سوم)!!!

 

21- صابون رو همیشه کف وان حمام جا بذارین!

 

22- روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنین! 

 

23- وقتی دوستتون رو بعد از یه مدت طولانی می بینین بگین چقدر پیر شده!

 

24- وقتی کسی در یک جمع جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین چقدر قدیمی بود! 

 

25- چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنید!

 

26- بادکنک بچه ها رو بترکونین!

 

27- مرتب اشتباهات لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت روگوشرد کنین و بخندین!

 

28- وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه می کنه بهش بگین که موی بلند بیشتر بهش میاد! 

 

29- بچه های جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین!

 

30- کلید آپارتمان طبقه ی 13تون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی به در آپارتمان رسیدین یادتون بیاد !(این راه هم جنبه هایی از مازوخیسم در بر داره)==> تازه چه حالی می ده برقهای آپارتمان رفته باشه اونوقت آسانسوری هم در کار نباشه!!! 

 

   

                                             نظر یادت نره 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 16:4 |


 

آزمون جوشکاری جهت مهندسین مکانیک و متالورژی... (آره خب.....)
سوال اول: کشتی تایتانیک را به گونه ای طراحی کنید که در برخورد با صخره ی یخی نشکند.
سوال دوم: جک دقیقا در چه روزی فوت کرد؟!
سوال سوم: جک چه کرد؟!
سوال چهارم: آیا می توان در عرض دو روز مخ یک نفر را تا این حد تیلیت کرد؟!
سوال پنجم: آیا خوش بحال جک؟!!!
سوال ششم: آیا نقاشی جک خوب بود؟
سوال هفتم: در مورد کیت چه می دانید؟!

پاسخ نامه:
سوال اول: نمی دانم!
سوال دوم: دقیقا در روز شکستن کشتی!
سوال سوم: بپرسید چیکار نکرد؟!
سوال چهارم: البته که می توان!
سوال پنجم: بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
سوال ششم: عالی بود.
سوال هفتم: کیت چیز خوبی(ببخشید) بانوی محترمی بود!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت 21:1 |
دستم بوی گل می داد

مرا به گل چیدن متهم کردند

هیچ کس با خود فکر نکرد که شاید گلی کاشته باشم

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 22:22 |

50 راه ایجاد مزاحمت!!! (قسمت دوم...)

 

11) در یک جمع،سوپ یا چایی رو با هورت کشیدن نوش جان کنید.

 

12)به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنید.

 

13)وقتی از آسانسور پیاده می شین دکمه های تمام طبقات رو بزنید وسریعا محل رو ترک کنید.

 

14)وقتی با بچه ها بازی فکری می کنین سعس کنید از اونا ببرین.

 

15)موقع ناهار توی یک جمع جزئیات تهوع و(گلاب به روتون) استفراغی رو که چند روز پیش داشتین رو با آب و تاب تعریف کنید.

 

16)ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین.

 

17)بوتیک چی رو وادار کنین شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهنهاش رو باز کنه و نشونتون بده وبعد بگین هیچکدومشون جالب نیست و سریع خارج بشین.

 

18)شمعهای کیک تولد دیگران رو فوت کنین.

 

19)اگه سر دوستتون طاسه،مرتب  از آرایشگرتون پیشش تعریف کنین.

 

20)وقتی کسی لباس تازه می خره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته.

 

 

منتظر بقیش باشین..............

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 0:36 |

 

جشن تیرگان

 

 

در فرهنگ فارسی در برابر واژه ی جشن دومعنا می آید؛ یکی مجلس شادی و مهمانی ودیگری عید.

در اوستا کتاب دینی ایرانیان باستان،این واژه به صورت یسنه و در پهلوی به صورت یشن وجشن آمده که از مصدر اوستایی یزبه معنای پرستیدن و ستودن است.

در ایران باستان ظاهرا بیشتر جشنها یا دست کم مهمترین آنها اهمیت و جنبه ی دینی داشتند و در آنها به ستایش اهورامزدا می پرداختند.

اما در اصل جشن به معنای مراسمی دسته جمعی در بزرگداشت رویدادی تاریخی یا دینی بوده که همواره با آئین هایی خاص به ویژه سرود خوانی ونیایش برگزار می شده است.

بیشتر پژوهشگران،جشنهای به یادگارمانده از عهد باستان را بر دو گونه می دانند؛یکی اعیاد دینی ودیگری اعیاد ملی.

برگزاری جشنهای ملی ،تکلیف دینی نبوده صرفا دارای فضیلت و نیکی بوده است.

دوازده روز ازهرماه دارای همان نام های دوازده ماه هستند. بنابراین در یک روز از هر ماه تقارن دو نام پیش می آمد که ایرانیان باستان،با اعتقاد به فرخندگی این تقارن،آن را جشن می گرفتند.

در میان این جشنها ، جشنهایی هم هستند که اهمیت ملی-میهنی بیشتری دارند که جشن تیرگان یکی از این موارد است.

این جشن در روز سیزدهم تیر ماه به نام تیر یا تشتر (یکی از ایزدان مهم ایران باستان) نام گذاری شده است، برگزار می گردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 17:5 |

پول

 

بااون میشه یه خونه خرید  ولی نمیشه باهاش محل آسایش خرید.

 

می تونی باهاش ساعت بخری ولی نمی تونی باهاش فرصت بخری.

 

من می تونم با پول واست مقام و درجه بخرم ولی احترامو نمی تونم واست بخرم.

 

می تونم برات یه رختخواب بخرم ولی خواب خریدنی نیست.

 

میشه باهاش کتاب خرید ولی دانش و معرفت خریدنی نیست.

 

با پول میشه دارو تهیه کرد اما تندرستی رو نمیشه.

 

با پول میشه خون تهیه کرد اما زندگی خریدنی نیست.

 

پس می بینی که پول همه چی نیست واغلب باعث ایجاد رنج و زحمت می شه. من اینا رو گفتم چون دوست تو هستم.وبه عنوان یه دوست می خوام که رنج و زحمت رو ازت دور کنم.

 

 

پس هرچی پول داری بفرست واسه من. من رنج اونوبه جات تحمل می کنم.

(لطفاً فقط وجه نقد.)

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 12:41 |

50 راه ایجاد مزاحمت!!!(قسمت اول...)

 

لطفا این متن رو دور از دسترس بی جنبه ها قرار دهید. این متن مخصوص افرادی هستش که کرم دارن.

1)روزهای تعطیل مثل بقیه روز هاساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن.(این روش برای افرادی که غیراز سادیسم،رگه هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه.)