تبليغاتX
شلوغ پلوغ

مسابقه ی اطلاعات عمومی

 

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی دارد جایزه ی یک میلیو دلاری آن را ببرد.

سوالات

جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟

1.     116 سال

2.     99 سال

3.     100 سال

4.     105 سال

"او نمی تواند به سوال جواب بدهد."

 

کلاه های پاناما در چه کشوری تولید می شود؟

1.     برزیل

2.     شیلی

3.     پاناما

اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر دوخواست کمک می کنه...

 

روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟

1.     ژانویه

2.     سپتامبر

3.     اکتبر

4.     نوامبر

خب بقیه ی تماشاگران باید به دادش برسن...

 

اسم شاه جرج ششم چی بود؟

1.     ادر

2.     آلبرت

3.     جرج

4.     مانوئل

این بار هم شرکت کننده،دومانده تقاضای کمک می کند.

 

نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

1.     قناری

2.     کانگورو

3.     توله سگ

4.     موش

در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف می ده!!!

جوابها رو در ادامه ی مطلب بخونید....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:39 |

این متن یه داستان عشقولانه است

حتما بخونید خیلی قشنگ بید!!!

یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.  

  آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. 

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» 

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. 

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد:    ((  منتظر دندانهــــــا  )) !!!

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 21:26 |

 

امتحان دشوار!

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!

این هم یک عکس از دانشجویان موفق

یه وقت فکر نکنین دارن تقلب می کننا! نه ...فقط مشورت می کنن!!!

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:19 |