شب شعر...
شنیدم از نیک مردی فقیر
که موشی پرید توی ظرف پنیر
اگرداری توعقل و دانش وهوش
برو دیپلم بگیر فالوده بفروش
تو نیکی می کن و در دجله انداز
خودم شیرجه می رم درش میارم
هرچه از دوست می رسد نیکوست
آب شلغم بهتر از آب کدوست
ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود
آهسته در جیب بابام دست مامانم می رود
ما بدین ره نه پی حشمت جاه آمده ایم
آسمان یونجه نداشت از پی کاه آمده ایم
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرد آنست که مشتش بزنی جم نخورد
کبوترباکبوتر باز با باز
گرفت مادرزنم ناگه مرا گاز
یکی از بزرگان اهل تمییز
از ترس زنش رفت زیر میز
بنی آدم اعضای یکدیگرند
سریک قران پول به هم می پرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
جهنم،به اعضای دیگر چه کار
تو کز محنت دیگران بی غمی
بخور جای من، جان من شلغمی
میازار موری که دانه کش است
که جدش در آمریکا هفت تیر کش است
درطواف شمع می گفت این سخن پروانه ای
سر پیچ سبقت مگیر جانا مگر دیوانه ای؟
دوش دیدم که ملائک در می خانه زدند
سر هفت مرد کچل را فر شش ماهه زدند
یارب آن دلبر شیرین که سپردی به منش.
از بس که ننر بود سپردم به ننش
بازم مثل همیشه نظر یادت نمی ره! مگه نه؟![]()








از ما گفتن