تبليغاتX
شلوغ پلوغ

 

جشن تیرگان

 

 

در فرهنگ فارسی در برابر واژه ی جشن دومعنا می آید؛ یکی مجلس شادی و مهمانی ودیگری عید.

در اوستا کتاب دینی ایرانیان باستان،این واژه به صورت یسنه و در پهلوی به صورت یشن وجشن آمده که از مصدر اوستایی یزبه معنای پرستیدن و ستودن است.

در ایران باستان ظاهرا بیشتر جشنها یا دست کم مهمترین آنها اهمیت و جنبه ی دینی داشتند و در آنها به ستایش اهورامزدا می پرداختند.

اما در اصل جشن به معنای مراسمی دسته جمعی در بزرگداشت رویدادی تاریخی یا دینی بوده که همواره با آئین هایی خاص به ویژه سرود خوانی ونیایش برگزار می شده است.

بیشتر پژوهشگران،جشنهای به یادگارمانده از عهد باستان را بر دو گونه می دانند؛یکی اعیاد دینی ودیگری اعیاد ملی.

برگزاری جشنهای ملی ،تکلیف دینی نبوده صرفا دارای فضیلت و نیکی بوده است.

دوازده روز ازهرماه دارای همان نام های دوازده ماه هستند. بنابراین در یک روز از هر ماه تقارن دو نام پیش می آمد که ایرانیان باستان،با اعتقاد به فرخندگی این تقارن،آن را جشن می گرفتند.

در میان این جشنها ، جشنهایی هم هستند که اهمیت ملی-میهنی بیشتری دارند که جشن تیرگان یکی از این موارد است.

این جشن در روز سیزدهم تیر ماه به نام تیر یا تشتر (یکی از ایزدان مهم ایران باستان) نام گذاری شده است، برگزار می گردد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 17:5 |

پول

 

بااون میشه یه خونه خرید  ولی نمیشه باهاش محل آسایش خرید.

 

می تونی باهاش ساعت بخری ولی نمی تونی باهاش فرصت بخری.

 

من می تونم با پول واست مقام و درجه بخرم ولی احترامو نمی تونم واست بخرم.

 

می تونم برات یه رختخواب بخرم ولی خواب خریدنی نیست.

 

میشه باهاش کتاب خرید ولی دانش و معرفت خریدنی نیست.

 

با پول میشه دارو تهیه کرد اما تندرستی رو نمیشه.

 

با پول میشه خون تهیه کرد اما زندگی خریدنی نیست.

 

پس می بینی که پول همه چی نیست واغلب باعث ایجاد رنج و زحمت می شه. من اینا رو گفتم چون دوست تو هستم.وبه عنوان یه دوست می خوام که رنج و زحمت رو ازت دور کنم.

 

 

پس هرچی پول داری بفرست واسه من. من رنج اونوبه جات تحمل می کنم.

(لطفاً فقط وجه نقد.)

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 12:41 |

50 راه ایجاد مزاحمت!!!(قسمت اول...)

 

لطفا این متن رو دور از دسترس بی جنبه ها قرار دهید. این متن مخصوص افرادی هستش که کرم دارن.

1)روزهای تعطیل مثل بقیه روز هاساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن.(این روش برای افرادی که غیراز سادیسم،رگه هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه.)

 

2)سرچهار راه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زودتر راه

 بیافتن.

 

3)وقتی می خواین برین دست به آب،با صدای بلند به اطلاع همه برسونید.

 

4)وقتی از کسی آدرسی می پرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه بپرسین!

 

5)کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن وگشتن تمام جیبهاتون، به صورت اسکناس 1000تومنی پرداخت کنین!

 

6)همسرتون رو با اسم همسر قبلیتون صدا بزنید.(البته اگر همسر دارید و اگه قبلاً از یکی طلاق گرفتینیا طلاق دادین)

 

7)جدول نیمه تمام دوستتون رو حل کنید.

 

8)توی اتوبان وجاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت 50 کیلومتر در ساعت حرکت کنید.

 

9)وقتی عده ی زیادی مشغول تماشای تلوزیون هستن مرتب کانال رو عوض کنید.

 

10)از بستنی فروشی بخواین که اسم 54نوع از بستنی ها رو بگه.

 

ادامه دارد...............

 

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 18:3 |

لطفاً پاسخ سوالات زیر رو برای من ارسال کنید.

 

چرا می گن طرف مثل بچه خوابش برده  در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟

 

چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم میشه دکمه های اونو محکمتر فشار می دیم؟

 

چرا اگر به کسی بگید که در فضا 4میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی ولی اگه بهش بگید رنگه دیوارخیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟

 

چطور ممکنه انسان اول به فضا سفر کرده باشه و بعدا به فکرش رسیده باشه زیر چمدون چرخ بذاره؟

 

چرا وقتی مردم می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشوییی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟

 

چرا گوفی روی دو پا راه می ره ولی پلوتو روی چهار دست و پا،مگه هردوشمون سگ نیستن؟

 

اگه روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات،پس روغن بچه ازچی تهیه میشه؟

 

چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی از سرنگ استریل استفاده می کنن؟

 

جرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟

 

اگر این حرف درست باشه که ما به دنیا میایم که به دیگران کمک کنیم پس دیگران برای چی به دنیا میان؟

 

آیا میشه زیر آب گریه کرد؟

 

تا حالا توجه کردین که اگه تو صورت سگا فوت کنید دیوونه می شن ولی اگه با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیرون بیارن؟

 

کاری ندارین؟ پس فعلاً

+ نوشته شده توسط هنگامه وشهره در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 12:34 |

سلام به بزرگی قلب مادر به طراوت یاد زهرا.

دوستای خوبم به مناسبت روز مادر یه داستان قشنگ از آقای آریا یعقوب زاده گذاشتم.

گذاشتم که .................

که قدر چیزایی رو که داریم بیشتر بدونیم ...................قدر مادرو....

(ببخشید که دیر شدبلاگفا نام کاربریمو قبول نمی کرد. )

 

 

کوبی دوبی

 

 همیشه همین طور بود. عباس را جان به لب می کرد تا قصه ی شب قبل مادرش را تعریف کند.

_نمی خوام... مامان خودمه، قصه هاش م مال خودمه...

  نگار، اخم هاش را کشید تو هم و لب هاش را جمع کرد. گونه هاش از گرما گل انداخته بود. چتری هاش تا روی چشم ها پایین ریخته بود. چند لحظه یک بار زیر چشمی عباس را می پایید. عباس می دانست که وقتی نگار رو دنده ی لج بیفتد، نمی شود مجبور به کاریش کرد. خیلی دلش می خواست قصه ای را که نگار می گفت دی شب مادرش تعریف کرده، بشنود. قصه ی "کوبی دوبی"!  آفتاب ظهر تابستان تن کوچه را می سوزاند. عباس به دوچرخه اش تکیه داد. قطره های عرق از زیر موهای مجعدش پایین می آمد و گردنش را خیس می کرد.  نگار رو پله ی درگاه خانه شان نشسته بود. سعی می کرد خودش را با عروسکش سرگرم نشان دهد. پاهای کوچکش را رو پله دراز کرد. عروسک را رو دامن قرمزش گذاشت و انگار که بخواهد بخواباندش، پاها را تکان می داد. عباس دوچرخه را به دیوار تکیه داد و کنار نگار نشست. نگاه نگار به پاهای عباس افتاد. آفتاب پاهاش را دو رنگ کرده بود. تا بالای زانو که با شلوارک پوشیده می شد، سفید بود. اما از خط شلوارک به پایین تیره شده بود. زیر لب خندید. عباس همان طور که زخم خشکیده ی سر زانو را می خاراند، فکری به خاطرش رسید:

_ اگه برام تعریف کنی، سوار دوچرخم می کنمت می ذارم تا ته کوچه باهاش بری.

 لبخندی شیطنت آمیز رو لب های نگار نشست:

_ بگو به قرآن.

_ به قرآن راست می گم.

نگار چتری ها را از رو پیشانی کنار زد:

_ پس اگه راست می گی شیش بار سوارم کن!

عباس چشم های درشتش را گرد کرد:

_ تو مگه اصلا می دونی شیش تا چند تاست؟

_ معلومه که می دونم. بابام یادم داده. نیگا کن : یک...دو...سه...چار...پنچ...شیش...هف...هش...نه....ده...دیدی؟

_ خوب حالا واسه چی شیش بار؟

_ واسه این که شیش از همش بیشتره!

عباس نخواست بحث را ادامه دهد. شش بار از ده بار بهتر بود:

_ پس تو اول قصه رو تعریف کن، بعد من می ذارم شیش بار بری تا ته کوچه و برگردی. باشه؟

نگار روی دو پا نشست و همان طور که خودش را تکان می داد گفت:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 12:9 |